تأثير و نفوذ آيين زرتشت در فلاسفه يونان
درورد بر ايران و ايراني
تأثير و نفوذ آيين زرتشت در فلاسفه يونان
اروپاييان به تمدن يونان باستان مي نازند و آن را اساس تمدن غرب مي دانند ولي اين حقيقت را هميشه کتمان مي کنند که تمدن يونان بر پايه تمدنهاي خاوري بويژه تمدن مصر، ايران ، هند و بابل قرار داشت .
از جمله اين فلاسفه يوناني که خيلي تحت تأثير آيين مزديسنا قرار گرفت ، افلاطون بود که فلسفه اش را « حکمت ايراني در لباس يوناني » خوانده اند بي سبب نيست که استاد پور داوود مي نويسد : فلسفه افلاطون در بسياري از موارد با تعاليم دين زرتشتي توافق دارد. بخوبي پيداست که اين فيلسوف يوناني از مزديسنا اطلاع خوبي داشته است . از هرميپوس يوناني هم اين گفته نقل گرديده است : اوستا به يوناني ترجمه شده بود و گويا بسياري از حکماي يوناني از جمله افلاطون آن را خوانده بودند .
موارد تأثير جهان بيني زرتشتي در حکمت افلاطون بر طبق آنچه در کتاب « تأثير فرهنگ و جهان بيني ايران بر افلاطون » اثر استفان پانوسي آمده ، به شرح زير مي باشد : آموزه افلاطون درباره مُثل آموزه اي است زرتشتي ، آنچه سقراط ديمونيون خود مي ناميد
چندي پيش از او آن را اشوزرتشت فروهر ناميده بود . مدلول « دئنا » در اوستا مساوي است « ايدوس » در افلاطون ، « لوگوس » مساوي است با « وهومنه ».
نيروهاي خير و شر افلاطون مساوي است با سپنتامينو و انگره مينوي اشوزرتشت .
همانطور که مي دانيم در آيين زرتشتي از دو نوع خرد يعني خرد ذاتي و خرد اکتسابي صحبت شده است .
برگرفته از:
مهرداد مهرين,آيين راستي يا يکتا پرستي زرتشتي
با درود
پرسش و پاسخ در مورد زرتشت پيامبر و دين زرتشتي
زرتشت در چه زماني زندگي مي کرده ؟
ولي به نظر من بايد پژوهش بهتري در مورد زمان زرتشت انجام گيرد .
محل زندگي زرتشت کجاست ؟خانوادة زرتشت چه کساني بودند ؟ خورشيد چهر .
زَرَه را زرين و بخش دوم اوشتره را روشنايي به معناي روشنايي زرين يا هاله اي از نور بدانيم .
دل نوشته:
براستي چرا بفکر اين نيستيم که همان طور که از مرز و بوم خود پاسباني ميکنيم از نام بزرگانمان هم نگهداري کنيم تا کي نوشدارو پس از مرگ سهراب......... ديروز مولانا امروز و فردا کدامين بزرگ ما را به نام سرزمين ديگر وسله ميزنند ... ؟
كورش بزرگ
و بزرگ جهان، آزاد کردن بردهها و بنديان، احترام به دينها و کيشهاي 35 سالها يشتوويگو پادشاه ماد به انتها رسيد، اما به گفته هرودوت کوروش به ايشتوويگو آسيبي وارد نياورد و او را نزد خود نگه داشت. کوروش به اين شيوه در 546 پادشاهي ماد و ايران را به دست گرفت و خود را پادشاه ايران اعلام نمود.کوروش پس از آنکه ماد و پارس را متحد کرد و خود را شاه ماد و پارس ناميد، در حاليکه بابل به او خيانت کرده بود، خردمندانه از قارون، شاه ليدي خواست تا حکومت او را به رسميت بشناسد و در عوض کوروش نيز سلطنت او را بر ليدي قبول نمايد. اما قارون (کرزوس) در کمال کم خردي به جاي قبول اين پيشنهاد به فکر گسترش مرزهاي کشور خود افتاد و به اين خاطر با شتاب سپاهيانش را از رود هالسي (قزل ايرماق امروزي در کشورترکيه) که مرز کشوري وي و ماد بود گذراند و کوروش هم با ديدن اين حرکت خصمانه، از همدان به سوي ليدي حرکت کرد و دژسارد که آن را تسخير ناپذير ميپنداشتند، با صعود تعدادي از سربازان ايراني از ديوارههاي آن سقوط کرد و قارون (کروزوس)، شاه ليدي به اسارت ايرانيان درآمد و کوروش مرز کشور خود را به درياي روم و همسايگي يونانيان رسانيد. نکته قابل توجه رفتار کوروش پس ازشکست قارون است. کوروش، شاه شکست خورده ليدي را نکشت و تحقير ننمود، بلکه تا پايان عمر تحت حمايت کوروش زندگي کرد و مردم سارد علي رغم آن که حدود سه ماه لشکريان کوروش را در شرايط جنگي و در حالت محاصره شهر خود معطل کرده بودند، مشمول عفو شدند.
22 مهرماه سال 539 ق.م سقوط کرد و فقط محله شاهي چند روز مقاومت ورزيدند، پادشاه محبوس گرديد و کوروش طبق عادت، در کمال آزاد منشي با وي رفتار کرد و در سال بعد (538ق.م) هنگامي که او در گذشت عزاي ملي اعلام شد و خود کوروش در آن شرکت کرد. با فتح بابل مستعمرات آن يعني سوريه، فلسطين و فنيقيه نيز سر تسليم پيش نهادند و به حوزه حکومتي اضافه شدند. رفتار کوروش پس از فتح بابل جايگاه خاصي بين باستانشناسان و حتي حقوقدانان دارد. او يهوديان را آزاد کرد و ضمن مسترد داشتن کليه اموالي که بخت النصر(نبوکد نصر) پادشاه مقتدر بابِل در فتح اورشليم از هيکل سليمان به غنيمت گرفته بود، کمکهاي بسياري از نظر مالي و امکانات به آنان نمود تا بتوانند به اورشليم بازگردند و دستور بازسازي هيکل سليمان را صادر کرد و به همين خاطر در بين يهوديان به عنوان منجي معروف گشت که در تاريخ يهود و در تورات ثبت است علاوه بر اين به همين دليل دولت اسرائيل از کوروش قدرداني کرده و يادش را گرامي داشتهاست.
15 ايراني به مصر حمله کرد که برديه که در طول جنگ در ايران به سر ميبرد براي انکه با کمبوجيه که برادر دوقلوي او بود اشتباه نشود با پنهان کردن خود از مردم به وسيله نقابي از خيانت به برادرش امتناع کرد ولي گويمات مغ با کشتن برديه و شايعه کشته شدن کمبوجيه و با پوشيدن نقاب بر مردم ايران تا مدت کوتاهي پادشاهي کرد.)} در راه بازگشت کمبوجيه از مصر، يکي از موبدان دربار به نام گئومات مغ، که شباهتي بسيار به برديا داشت، خود را به جاي برديا قرار داده و پادشاه خواند. کمبوجيه با شنيدن اين خبر در هنگام بازگشت، يک شب و به هنگام بادهنوشي خود را با خنجر زخمي کرد که بر اثر همين زخم نيز درگذشت. کورش بجز اين دو پسر، داراي سه دختر به نامهاي آتوسا و آرتيستون و مروئه بود که آتوسا بعدها با داريوش بزرگ ازدواج کرد و مادر خشايارشا، پادشاه قدرتمند ايراني شد. آتوسا دختر کوروش است. داريوش بزرگ با پارميدا و آتوسا ازدواج کرد که داريوش بزرگ از آتوسا صاحب پسري بنام خشايارشا شد.
1878 ميلادي در پي کاوش در محوطه باستاني بابل کشف شد. در آن کوروش بزرگ رفتار خود با اهالي بابِل را پس از پيروزي بر ايشان توسط ايرانيان شرح دادهاست.
1971 ميلادي، سازمان ملل آنرا به تمامي زبانهاي رسمي سازمان منتشر کرد. نمونه بدلي اين استوانه در مقر اصلي سازمان ملل در شهر نيويورک نگهداري ميشود.
واقعي درباره آنها بررسيهايي انجام شده، اما با توجه به اسناد و مدارک تاريخي و تطبيق آن با آيههاي قرآن ، تورات ، و انجيل تنها کوروش بزرگ است که موجهترين دلايل را براي احراز اين لقب دارا ميباشد. شماري از فقهاي معاصر شيعه نيز کوروش را ذوالقرنين ميدانند. آيت الله طباطبايي، آيت الله مکارم شيرازي و آيت الله صانعي از معتقدان اين نظر هستند.
جمشيد در اوستا
جمشيد در اوستا
در فرهنگ واژه هاي اوستا در پي نام جمشيد چنين آمده است : «جمشيد : دوران تابندگي و درخشش زندگي آرياييان. زمان جمشيد زماني بود که در آن مردمان به زدن خشت و ساختن ايوان و گرمابه و شهر، جام ها و آوند هاي سفالين، رشتن و بافتن ابريشم و کتان و پنبه، بر آوردن گوهر ها از دل سنگ، ساختن کشتي و بو و عطر و مي و ......دست يافتند.
و چون خوش گذراني در آن دوران به نهايت رسيد با ستم بابلييان (ضحاک) روزگار خوش آرياييان در نورديده گشت
و جمشيد يا کشور آريايي به دو نيمه شد و ضحاکيان هزار سال بر ايران زمين با ستم و سوختن وکشتن فرمانروايي کردند.»
بر پايه گزارش اوستا، زاده شدن جمشيد، پاداشي بود که اهورامزدا در پي آماده ساختن نوشابه ي هَوم براي نخستين بار
بدست ويونگهان، پدر جمشيد، به او داده شد. در اوستا هات ? ، چنين مي خوانيم :
(?)«زرتشت بدو گفت : درود بر هَوم ِ ! اي هَوم ِ ! کدامين کس ، نخستين بار در ميان مردمان جهان استومند ، از تو نوشابه
برگرفت؟ کدام پاداش بدو داده شد و کدام بهروزي بدو رسيد؟»
(?)«آنگاه هَوم ِ اَشَوَن دوردارنده ي مرگ ، مرا پاسخ گفت : نخستين بار در ميان مردمان جهان استومند ، « ويونگهان » از من نوشابه برگرفت و اين پاداش بدو داده شد و اين بهروزي بدو رسيد که او را پسري زاده شد : «جمشيد » خوب رمه ، آن فره مندترين مردمان ، آن هور چهر ، آن که به شهرياري خويش جانوران و مردمان را بي مرگ و آبها و گياهان را نخشکيدني و خوراکها را نکاستني کرد.»
(?)«به شهرياري جم دلير ، نه سرما بود ، نه گرما ، نه پيري بود ، نه مرگ و نه رشک ديو آفريده. پدر و پسر ، هر يک [به چشم ديگري ] پانزده ساله مينمود. [چنين بود ] به هنگامي که جم خوب رمه پسر ويونگهان شهرياري مي کرد.» گزارش اوستا در آبان يشت، کرده ي هفتم، از چگونگي خواستار شدن جمشيد پادشاهي را از اردويسور آناهيتا و دست يابي
او به پادشاهي، چنين است :
(??)و از وي خواستار شد: اي اَرِدويسوَر اَناهيتا ! اي نيک ! اي تواناترين ! مرا اين کاميابي ارزاني دار که من بزرگترين شهريار همهي کشورها شوم؛ کهبر همهي ديوان و مردمان [ دُروَند ] و جادوان و پريان و «کَوي»ها و «کَرَپ»هاي ستمکار چيرگي يابم؛ که من ديوان را ا ز دارايي و سود - هر دو - و از فراواني و رمه - هر دو - و از خشنودي و سرافرازي - هر دو - بي بهره کنم.
پادشاهي جمشيد دوراني بوده که در آن نه سرما و نه گرما ي بسيار بوده و جهان از مرگ ِ ديو آفريده پاک بوده است.(آبان يشت . ?-?) بنا بر گزارش اوستا، جمشيد پادشاهي بود که آرياييان را پس از يخبنداني بزرگ از سرزمين هاي سرد به بيرود، به سوي ايرانويج (مرکز نژاد و تخمه ي آريا) رهنمون شد.
چکيده ي اين گزارش چنين است که : «اهورامزدا با جمشيد هشدار مي دهد که مردمانش گرفتار سه زمستان و يخ بندان هراس انگيز خواهند شد که در پي آن همگي زيوندگان از مردمان و جانوران و گياهان نابود خواهند گشت. به راهنمايي اهورامزدا و براي چاره انديشي در برابرچنين تبهکاري مرگباري، جم پناهگاهي ساخت که آن را ورجم کرد گويند و تخمه ي گونه هاي جانوران و گياهان و بهين مردمان را به آن جا برد و به دور از سرما و گزند آن نگاه داشت تا پس از به پايان رسيدن آن سرد زمستان هاي مهيب، که در پايان هزاره ي اوشيدر پيش مي آيد و در پي گزند رساني هاي ديو ملکوس مردم و جانوران مفيد نابود مي شوند، درهاي اين پناهگاه را بگشايد و دوباره جهان آبادان و آکنده از به گزيده ي زيوندگان نژاده و نيک تبار گردد. پس جمشيد چنان کرد و زمستان سخت فرا رسيد، سيصد سال مردن به جم لابه مي کردند که مردم و جانوران افزون شده اند و در ور جاي نمي گيرند. پس جمشيد از کوه ور بالا رفته و با گفتن واژه ي سپندارمذ سه بار چوبدستش را بر زمين کوبيد و با زمين چنين گفت که : فراز رو و فراخ شو، پس زمين در سه پستا (نوبت) فراخ شد. پس از پايان سرما و يخ بندان، و با بازگشت زيوندگان از ورجم کرد به زمين زندگي دوباره بر زمين رونق گرفت و جهان از مردمان نيکو سرشت پر شد. کشت زار ها سبز شدند و شرسار از گياهاني شفا بخش که دشمن بيماري ها هستند و آن ها را از بين مي برند. ديگر نه بيماري مرگ بار بود و نه تباهي و سياه کاري. مرگ تنها در پي پيري روي مي نموديا کشته شدن. و به اين گونه بزرگ ترين و کارا ترين سلاح اهريمن که مرگ است ناتوان شد و نيروي خود را از دست داد.» از اين پناه گاه در اوستا با نام ور ِجم کرد ياد شده است. وَر در زبان اوستايي برابر با جاي سر پوشيده، پناهگاه، غار است و کِرِتَ (کرد) برابر با فراهم کردن، پايه گذاشتن، ساختن است که ورجم کرد برابر مي شود با پناهگاهي که جمشيد ساخت. در اوستا جمشيد با دو پاژنام هووتور و سريره آمده است که هووتور برابر با دارنده ي گله و رمه ي خوب و سريره برابر با زيبا است. در پايان کار و در پي يورش بابليان (ضحاکيان) جمشيد به دست ضحاک با ارّه به دو نيم شد. در اوستا واژه يييمُو کِرِنت برابر است با : آنکه جمشيد را به دو نيم کرد.
جمشيد در شاهنامه
جمشيد در شاهنامه
در شاهنامه جمشيد فرزند تهمورث و شاهي فرهمند است که سرانجام در پي خود بيني، فره ايزدي رااز دست مي دهد و به دست ضخاک کشته مي شود . پادشاهي جمشيد در شاهنامه هفتصد سال است. نخستين کاري که جمشيد پيش گرفت ساختن ابزار جنگ بود تا خود را بدان ها نيرو بخشد راه را بر بدي ببندد.آهن را نرم کرد و از آن خود و زره و جوشن و خفتان و برگستوان ساخت. سپس به پوشش مردمان گراييد و از کتان و ابريشم و پشم جامه ساخت و رشتن و بافتن و دوختن و شستن را به مردمان آموخت. پس از آن پيشه هاي مردمان را سامان داد و پيشه وران را گرد هم آورد. آنان را به چهار گروه بزرگ بخش نمود : مردمان دين که کارشان پرستش بود و ايشان را در کوهها جاي داد. دو ديگر جنگاوران، سه ديگر برزگران و ديگر کارگران و دست ورزان. ديوان که در فرمانش بودند را گفت تا خاک و آب را به هم آميختند و گل ساختند و آنرا در قالب ريختند و خشت زدند. پس سنگ و گچ را به کار برد و خانه و گرمابه و کاخ و ايوان بر پا کرد. چون اين کارها کرده شد و نياز هاي نخستين مردمان برآمد، جمشيد در فکر آراستن زندگي مردمان در آمد. سينه ي سنگ را شکافت و از آن گوهر هاي گوناگوني چون ياقوت و بيجاده و فلزات گران بها چون زر و سيم بيرون آورد تا زيور زندگي و مايه خوشدلي مردمان باشد. آن گاه در پي بوهاي خوش بر آمد بر گلاب و عود و عنبر و مشک و کافور دست يافت. پس در انديشه ي گشت و سفر افتاد و دست به ساختن کشتي برد و بر آبها دست يافت و سرزمين هاي ناشناخته را يافت. آن گاه انگيزه ي برتري و خود بيني در او بيدار شد و در انديشه ي پرواز در آسمان افتاد فرمان داد تا تختي گران بها برايش ساختند و گوهر بسيار بر آن نشاند و ديوان که بنده ي او بودند تخت را از زمين برداشتند و بر آسمان برافراشتند. جمشيد در آن چون خورشيد تابان نشسته بود و اين همه به فر ايزدي مي کرد. جهانيان از شکوه و توانايي او خيره ماندند، گرد آمدند و بر بخت و شکوه او آفرين خواندند بر او گوهر افشاندند و آن روز راکه نخستين روز از فروردين بود، نوروز خواندند. از آن پس جمشيد به خودکامه گي گراييد و فره ايزدي از اورخت بست و کار پادشاهي به نابساماني رسيد و ضحاکيان به ايران زمين تاختند. پس جمشيد از ايران گريخت و تا صد سال کسي از او با خبر نبود تا گماشتگان ضخاک او را در درياي چين يافتند و به پيش ضحاک بردند و او جمشيد را با ارّه به دو نيم کرد:
بر او تيره شد فره ايزدي به کژي گراييد و نا بخردي
پديد آمد ازهر سويي خسروي يکي نامجويي ز هر پهلوي
سپه کرده و جنگ را ساخته دل از مهر جمشيد پرداخته
کي اژدها فش بيامد چو باد به ايران زمين تاج برسر نهاد
صدم سال روزي به درياي چين پديد آمد آن شاه ناپاک دين
چو ضحاکش آورد ناگه به چنگ يکايک ندادش زماني درنگ
به ارش سراسر به دو نيم کرد جهان را ازاو پاک بي بيم کرد
جمشيد
جمشيد فرزند تهمورث چون رويش مانند «شيد» (خورشيد) مى درخشيد به جمشيد به معني درخشنده معروف شد. او نيز مانند فرمانروايان پيشدادي از «فره ايزدى» و پشتيباني «اهورامزدا» برخوردار بود. طبق روايات فردوسي زماني که طول روز و شب برابر شد (اول فروردين) را نوروز ناميد و جشن نوروز را برپاي داشت، در دوره حکمراني او انواع سلاح هاي آهني ساخته شد.تهيه انواع لباس از ريسيدن نخ هاي پنبه اي، ابريشمي و پشمي رواج يافت. سنگ هاي گران بها از معادن استخراج گرديد. دارو ها و عطريات متفاوت شناخته شد. فن پزشکي به بالاترين درجه در آن زمان رسيد. در ساختمان سازي انقلابي روي نمود چون ديوان مازندران ساختن خشت و آجر و نحوه به کارگيري گچ و سنگ را به آرياييها آموختند. از اين رهگذر کاخهاي باشکوه در ايران بنا گرديد. مردم به چهار طبقه تقسيم شدند. 1- آموزيان (دانشمندان و دينداران.) 2- نيساريان (سپاهيان و لشکريان). 3- نسوديان (برزگران) 4- آهنوخوشان (پيشه وران). جام جم (جام گيتى نما) که به وسيله آن جمشيد مى توانست وقايع هفت اقليم را در آن ببيند، در زمان او بود، اين جام بعد ها به کيخسرو و دارا رسيد. اما زماني رسيد که جمشيد از باده قدرت سرمست شد و طوري غرور بر او چيره شد که خود را جهان آفرين خواند وموردقهرالهي قرارگرفت وضحاک را براوچيره ساخت.
نگاهي بر چهارشنبه سوري
نگاهي بر چهارشنبه سوري
از جمله جشن هاي آريايي ، جشن هاي آتش است. آتش در نزد ايرانيان نماد روشني ، پاکي ، زندگي ، سازندگي و تندرستي است.
يکي از جشنهاي آتش که در ايران باستان به عنوان پيش درآمد يا پيش باز نوروز وجود داشته و آميزه اي از چند رسم گوناگون مي باشد، جشن سوري بوده است. سوري به معني سرخ است و اشاره به سرخي آتشي است که در اين روز مي افروخته اند . در تاريخ بخارا نيز آمده است " چون امير سديد منصوربن نوح به ملک نشست ، هنوز سال تمام نشده بود که در شب سوري چنان که عادت قديم است آتشي عظيم افروختند..". اين آتش را در شب سوري که همزمان با روزهاي بهيژک يا پنچه ي دزديده بود براي گريزاندن سرما و فراخواني گرما، آن هم بيشتر بر روي بامها مي افروختند که هم شگون داشته و هم به باور نياکانمان ، تنوره ي آتش و دود بر بامها ، فروهرها را به خانه هاي خود رهنمون مي کرده است .
چند روز پيش از نوروز مردماني به نام آتش آفروزان که پيام آور اين جشن اهورائي بودند به شهرها و روستاها مي رفتند تا مردم را براي اين آئين آماده کنند. آتش افروزان ، زنان و مرداني بسيار هنرمند بودند که با برگزاري نمايش هاي خياباني، دست افشاني ها ، سروده ها و آوازهاي شورانگيز به سرگرم کردن و خشنود ساختن مردمان مي پرداختند. هدف آنها انتقال نيروي فزاينده و نيک به مردمان براي چيره شدن بر غم و افسردگي بود. آنها که زنان و مردان شادي بخش خوانده مي شدند در روزگار ما هنوز نمود کوچکي از خود را زير نام خواجه پيروز يا حاجي فيروز زنده نگاه داشته اند که البته از هنرمندي زن يا مرد آتش افروز در دوران گذشته بسيار دور است.
از هفت روز پيش از نوروز تا دو هفته پس از نوروز با پديد آمدن تاريکي شامگاه، آتش افروزان در تمام نقاط شهر و ده آتش مي افروختند که آن را تا برآمدن خورشيد روشن نگاه مي داشتند. دختران و پسران دور آتش گرد مي آمدند و به پايکوبي و سرود خواني و پرش از روي آتش مي پرداختند. اين آتش ، نماد و نشانه ي نيروي مهر ميترا و نور و دوستي بود.
آيين آتش افروزي تا روزگار ما بر جاي مانده و نام "چهار شنبه سوري" بر خود گرفته است..
در ايران باستان بخش بندي هفته به شنبه و چهارشنبه و... نبوده و در گاهشماري ايرانيان هر يک از 30 روز ماه نامي ويژه داشته است ( امرداد ، دي بآذر، آذر ، ... ، سروش ، رشن ، فرودين ، ورهرام ، ... ، شهريور ، سپندارمزد ، خورداد و..) . "هفته" ريشه در آيين هاي سامي دارد ، که باور داشتند خداوند جهان را در 6 روز آفريد و روز هفتم به استراحت پرداخت و آفرينش پايان يافت ؛ و از همين رو روز هفتم را به زبان يهودي شنبد يا شنبه ناميده اند که به معني فراغت و استراحت است. بخش بندي روز ها به هفته از يهود به عرب و از اعراب به ايرانيان رسيده است. اعراب درباره ي هر يک از روزهاي هفته باورهايي داشته اند ؛ از جمله اينکه 4 شنبه ي هر هفته روز شومي است.
استاد پورداود در اين باره مي نويسد:" آتش افروزي ايرانيان در پيشاني نوروز از آيينهاي ديرين است .. شک نيست که افتادن اين آتش افروزي به شب آخرين چهارشنبه ي سال ، پس از اسلام رسم شده است. چه ايرانيان شنبه و آدينه نداشته اند.. روز چهارشنبه يا يوم الاربعاء نزد عرب ها روز شوم و نحسي است.. ".
منوچهري دامغاني هم اينگونه به اين باور اشاره مي کند:
چهارشنبه که روز بلاست باده بخور / به ساتکين مي خور تا به عافيت گذرد
و بدين گونه بود که ايرانيان ، جشن سوري آخر سال و جشن پيش درآمد نوروز را در دوره ي اسلامي به روز چهارشنبه ي آخر سال انداختند تا هيچ روز بد شگوني در روزهاي بهيژک آنها نباشد و شومي چهارشنبه از ميان برود و اين روز هم به مانند ديگر روزهاي پيش نوروزي فرخنده و شاد و باشگون باشد.
برخي آيين هاي جشن سوري
بنا بر باور ايرانيان ، هنگام جشن سوري مي بايست از خانه بيرون رفت و همپاي ديگر مردمان جشن گرفت و شاد و سرخوش بود تا سا ل جديد همراه با شادي و پيروزي باشد. فرهنگ ايراني همواره ستايشگر و پاسدار شادي بوده است. در ادامه ي سخنمان اشاره اي کوتاه داريم به برخي مراسم هاي ويژه ي جشن سوري که از ديرباز ، همزمان با شب چهارشنبه ي آخر سال ، انجام مي شده است. باشد که زنده نگاه دارنده و پاسدار اين باورها و رسم هاي زيبا باشيم.
آتشافروزي
غروب آخرين سه شنبه ي سال زمان ويژه اي براي آتشافروزي و پريدن از روي آتش است. در اين شب ايرانيان در گوشه و کنار کوي و برزن ، آتش هاي بزرگ مي افروزند ( هفت بوته ي آتش به نشانهي هفت فرشته و امشاسپند ) و از روي آن مي پرند و مي خوانند :
زردي من از تو
سرخي تو از من
***سرخي آتش مال ما
زردي ما مال شما***
گل چهارشنبه سوري
درد و بلا رو ببري
فال گوش
فالگوش ايستادن يکي ديگر از باورهاست . زنان يا دختران جوان آرزويي مي کنند، پشت ديواري ميايستند و به سخنان رهگذران گوش مي دهند و سپس با تفسيرِ سخناني که ميشنوند پاسخ و مراد خود را مي گيرند.
قاشق زني
رسم ديگر قاشقزني است. بدين گونه که زنان و پسران جوان چادر بر سر مي کنند، روي خود را ميگيرند و به خانه ي همسايگان و آشنايان مي روند. صاحبخانه از آواي قاشقهايي که به کاسه ميخورد، در خانه را باز مي کند و آجيل چهارشنبهسوري، شيريني، شکلات، نقل و گاه پول در کاسه ي آنها مي ريزد.
شال اندازي
در بسياري روستاها به ويژه آذربايجان و مرکز ايران ، پسران جوان از روي بام خانه ي نامزد خود شال به پايين مي اندازند و دختران در گوشه ي شال ، شيريني و آجيل و... مي گذارند. اين رسم را شال اندازي گويند. در روستاهاي لرستان ، مردان جوان قبل از غروب اسبهايشان را بيرون ميآورند و نمايشي اجرا مي کنند. در شهرهاي ديگر، پسران براي ايجاد هياهو دست به کارهايي شگفت انگيز مي زنند. کوزههاي گلي را با باروت پر کرده ، فتيله اي در آن قرار داده و روي آن را ميکوبند تا سفت شود ؛ سپس با افروختن فتيله اينگونه به نظر مي رسد که از کوزه آتش بيرون مي جهد . گيلانيها خاکستر آتشافروزي جشن سوري را بامداد چهارشنبه ، پاي درختها ميريزند و باور دارند که درخت ها بارور ميشوند. پختن آش ، خوردن آجيل چهارشنبه سوري ، کوزه شکستن و گره گشا و دفع چشم زخم و بخت گشايي و شب نشيني ، همه از مراسم اين شب فرخنده است.
خواجه پيروز (آتش افروز)
«خواجه پيروز» يا واژه ي معرب « حاجي فيروز» ، از باورهاي زيباي گره خورده با نوروز است که ريشه اي بسيار کهن در اين سرزمين دارد. خواجه پيروز ، نامش گواه پيروزي و عنوانش نشان بزرگواري و سروري ست. چهره ي سياه شده ي خواجه پيروز دليل بازگشت او از جهان مردگان و نيز نماد سياهي زمستان است و لباس سرخ او هم نماد سرخي آتش و آمدن گرما و نيز نماد سرخي گلها و طبيعت زيباي نوروزي است. شادي و پايکوبي او هم به خاطر پيروزي بهار و باز زايي طبيعت و زايشها و رويشها ي نوروزي است. افزون بر اينها نماد بازگشت ايزد شهيد شونده ي استوره ها و نيز نماد بازگشت سياوش شهيد مي باشد و برخي سرخي لباس او را نماد خون آنها دانسته اند.
زنده ياد مهرداد بهار، اسطوره شناس ، در اين باره مي گويد:« «حاجي فيروز بازمانده ي آيين ايزد شهيد شونده است و مراسم سوگ سياوش نيز نموداري از همين آيين است. چهره سياه او نماد بازگشت از جهان مردگان و لباس سرخ او نيز نماد خون سرخ سياوش و حيات مجدد ايزد شهيد شونده ، و شادي او شادي زايش دوباره آنهاست که با خود رويش و برکت مي آورند.» اين ايزد که به گفته ي دکتر کتايون مزداپور ، متخصص فرهنگ و زبان هاي باستاني ايران، معادل «دوموزي» يا «تموزي» بين النهرين است، گونه اي ايزد نباتي بوده که با آمدن او بر روي زمين درختان مي توانند شکوفه کنند. مهرداد بهار نيز سياوش را با ايزد نباتي بومي در پيوند مي داند ؛ وي با ريشه يابي آيين سياوش، معناي اين نام را «مرد سياه» يا «سيه چرده» مي داند که اشاره به رنگ سياهي است که در اين مراسم بر چهره مي ماليدند يا به صورتکي سياه که بکار مي بردند. اين مطلب قدمت شگفت آور مراسم خواجه پيروز را نشان مي دهد که به آيين «تموز» و «ايشتر» بابلي و از آن کهنه تر به آيين هاي سومري مي پيوندد. شيدا جليلوند که روي لوح اکدي فرود ايشتر به زمين کار کرده ، به نکته اي پي برده که گفته هاي مهرداد بهار را تاييد مي کند.. ايشتر به جهان زيرين سفر مي کند و براي او ديگر بازگشتي نيست. پس از فرو شدن ايشتر، زايش و باروري بر زمين باز مي ايستد.
«دوموزي ايزد نباتي است که با رفتنش به جهان زيرين گياهان خشک مي شوند. پس چاره چيست؟ خواهر دوموزي نيمي از سال را به جاي برادرش در سرزمين مردگان به سر مي برد تا برادرش به روي زمين بازآيد و گياهان جان بگيرند. بالا آمدن دو موزي و رويش گياهان همزمان با فرا رسيدن بهار و نوروزي ما ايراني هاست. در آن هنگام که دوموزي به همراه مردگان بالا مي آيد و سال نو آغاز مي شود، ايرانيان نيز به استقبال فروهرهاي مردگان مي روند و براي روان هاي مردگان که به خانه و کاشانه خود بازگشته اند، مراسم ديني برگزار مي کنند. همزمان با اين آداب و رسوم، حاجي فيروز با جامه اي سرخ و چهره سياه و دايره زنگي در دست ، فرا رسيدن بهار را نويد مي دهد. آيا اين جامه ي سرخ حاجي فيروز همان جامه ي سرخي نيست که بر تن دوموزي کرده اند و وي به هنگام بازگشت به جهان زندگان آن را هنوز بر تن داشته است؟ آيا چهره سياه حاجي فيروز نشان از تيرگي جهان مردگان ندارد؟ و آيا دايره زنگي او و ني لبکي که همراه با او مي نوازد، همان ني و سازي نيست که به دست دوموزي داده اند؟».
به گفته شيدا جليلوند، همه ي اين موارد تاييدي است بر ديدگاه شادروان، استاد مهرداد بهار درباره ي بومي بودن اين بخش از آيين هاي نوروزي و بهاري.
هم پايه ي دوموزي بين النهريني، در ايران سياوش را داريم که شهيد مي شود و سپس در قالب کيخسرو باز زنده مي شود. يعني همين داستان نو شدن جهان در جشن نوروز . سياوش در افسانه هاي ايراني نماد مظلوميت و بي گناهي است. از خون به ناحق ريخته ي او هربهار گياه پرسياوشان بر لب جوي ها و آبگيرها مي رويد. گمان مي رود سياوش در افسانه هاي بسيار کهن آريايي مظهر گياه و سرسبزي باشد و مرگ جانگداز او فرا رسيدن فصل سرما و برخاک افتادن گياه را خبر مي دهد. مراسم خاص عزاداري سياوشان يا سووشون که تا زمان هاي نه چندان دور، رايج بوده، دليلي بر اين باور شمرده مي شود. در اين مراسم شبانگاه بر مرگ سياوش نوحه و زاري مي کردند و زنان دسته هاي موي خود را به نشان فرو ريختن برگها مي بريدند و آن را بر درختان نظر کرده مي آويختند. سوگواري هاي محرم را نيز با اين مراسم بي ارتباط نمي دانند. چنانکه عاشوراي روستاي ابيانه به دليل تاثير آيين سووشون _ سوگ سياووش _ با عاشوراهاي ديگر در ايران تفاوت دارد.. مردم اين روستا نخل 60 ساله ي ابيانه را چند روز پيش از تاسوعا ، بيرون مي آورند و در روز عاشورا با کمک چهار دسته ي بزرگ چوبي اش ، در شهر حرکت مي دهند. نخل گرداني در ابيانه به مراسم سووشون که در آن چادر حامل جنازه ي سياوش را دور شهر مي گرداندند ، باز مي گردد.
در ايران افزون بر سياوش، ايزد رپيثوين را داريم. به گفته دکتر ژاله آموزگار، «ايزد رپيثوين در آيين زرتشت ايزد موکل بر نيمروز و نگاهبان گرماهاي روي زمين است و با روشنايي نيز ارتباطي مستقيم مي يابد. او سرور تابستان نيز هست که با گرماي زندگي بخش، هستي را به زايايي سوق مي دهد. رپيثوين در آغاز زمستان راهي دنياي زيرزميني مي شود. وظيفه او اين است که به ياري چشمه هاي آب زير زميني بشتابد و ريشه گياهان را گرم نگاه دارد تا آنها به دليل سرما خشک نشوند و از ميان نروند. بازگشت سالانه رپيثوين در بهار نشاني از پيروزي نهايي است، پيروزي گرما بر سرما، روشني بر تاريکي و نيکي بر بدي. از اين رو، رپيثوين سرور نيکي ها نيز هست تا زماني که نيروي بدي براي هميشه از ميان برود و فرمانروايي جاودانه اهورا مزدا بر جهان آشکار شود. »
اما چگونه است که اين سنت هاي کهن نوروزي و از آن جمله «خواجه پيروز» با نام ها و مناسبت هاي گوناگون در درازاي تاريخ اين سرزمين پاسداري شده اند ، اما مشابه اين آيين ها در بين النهرين (عراق کنوني) با آن همه سند و مدرک به فراموشي سپرده شده است؟ اين را ديگر بايد در ويژگي فرهنگ ايراني جستجو کرد و از سويي ، گواه ديگري بر بومي بودن و مردمي بودن اين باور ها ست . چون تنها سنت ها و آيين هايي که از دل مردم جوشيده باشد ، مي تواند اين چنين در دوران گوناگون دوام بياورد و هر چند نامش دگرگوني پيدا کند ، اما جاودان بماند.

ضحاک
ضحاک
ضحاک از پادشاهان اسطورهاي ايرانيان است.در شاهنامه پسر مرداس و فرمانرواي دشت نيزه وران ست. او پس از کشتن پدرش به ايران ميتازد و جمشيد را ميکشد و بر تخت شاهي مينشيند. با بوسه ابليس، بر دوش ضحاک دو مار ميرويد. ابليس به دست ياري او آمده و ميگويد که بايد در هر روز مغز سر دو جوان را به مارها خوراند تا گزندي به او نرسد. و بدينسان روزگار فرمانروايي او هزار سال به درازا ميکشد تا اين که آهنگري به نام کاوه به پا ميخيزد، چرم پاره آهنگري اش (درفش کاوياني)را بر ميافرازد و مردم را به پشتيباني فريدون و جنگ با ضحاک ميخواند. فريدون ضحاک را در البرز کوه(دماوند)به بند ميکشد.
ضحاک در اوستا
در اوستا؛ ضحاک (در اوستا: اژي دهاک) اژدهايي سه سر است که ثريتونا (فريدون) با او ميجنگد. تنها در نوشتههاي پس از اوستا است که او را به شکليکي از مردمان ميبينيم. در فرهنگ واژههاي اوستا (بهرامي، احسان. فرهنگ واژههاي اوستا. نشر بلخ.) واژه? دَهَه کَهَ برابر با ويرانگر، نابود سازنده و واژه دَهاکَه برابر با گزيدن، نيش زدن، اژدها و واژه اژي دهاک برابر با مار نيش زننده، زهاک (ضحاک) آمدهاست. در پي نوشت واژه اژي دهاک در فرهنگ واژههاي اوستا ميخوانيم: «در شاهنامه، فردوسي او را يک مردي شناسانده که دو مار به انگيزه بوسه اهريمن از شانههايش درآمده بود و ساليان دراز در ايران به ستم کاري و کشتار جوانان ايران و سود جويي ازمغز آنان براي خورش مارها ي روي شانههايش ميپرداخت تا سر انجام با رستاخيز کاوه آهنگر و فريدون پور آبتين، زهاک دستگير و در دماوند زنداني گرديد. واژه اژدها يک واژه اسطورهاي است و آن بايد کوه آتشفشان ويرانگر و نابود کننده باشد.» در اوستا چگونگي نبردهاي ضحاک با سه دشمنش، آتش (آتَر)، جم (يمه)، و فريدون (ثري ايدون) گزارش شدهاست. در اوستا ضحاک با پاژنام (ضفت) ثري زَفَن برابر با سه پوزه و سه دهن و ثري کَمِرِذ برابر با سه کله يا سر نيز آمدهاست.در اوستا، يشت چنين ميخوانيم: (فريدون) که کشت(مار) زهاک سه پوزه سه سر را با شش چشم و هزار گونه دريافت (ادراک)، آن ديو بسيار تواناي دروغگو را.
بر پايه گزارش اوستا، ضحاک مردي سه سر، سه پوزه و شش چشم و داراي هزارگونه چالاکي و از مردم بابل است، سرزميني که ايرانيان طايفهاي عرب نژاد از ساکنان آنجا را تازي ميناميدند؛ نامي که بعدها به همه اعراب دادند. در اوستا همچنين آمدهاست که ضحاک درسرزمين بوري بر چکاد (قله) کوهي براي ارد ويسورآناهيتا پيشکش بسيار کرد و از وي خواست که او را ياري دهد تا هر هفت کشور را از آدمي تهي سازد ولي او خواهش او را برنياورد در آبان يشت ، کرده ؟چنين ميخوانيم: «اَژيدَهاکِ» سه پوزه در زمين «بَوري» صد اسب و هزار گاو و ده هزار گوسفند او را پيشکش آورد... و از وي خواستار شد: اي اَرِدويسوَر اَناهيتا ! اي نيک ! اي تواناترين ! مرا اين کاميابي ارزاني دار که من هفت کشور را از مردمان تهي کنم در اوستا زاده شدن فريدون ارمغاني است که به آبتين، پدر فريدون و در پي ساختن نوشابه هوم براي دومين بار در جهان به دستش، به او داده شدهاست و همان گاه ارمغان پيروزي او بر اژي دهاک نيز داده شدهاست. در يسنا، هات چنين ميخوانيم: اي هَوم ِ ! کدامين کس، ديگر باره در ميان مردمان جهان استومند، از تو نوشابه برگرفت؟ کدام پاداش بدو داده شد وکدام بهروزي بدو رسيد؟ آنگاه هَوم ِ اَشَوَن دور دارنده مرگ، مرا پاسخ گفت: دومين بار در ميان مردمان جهان استومند، «آتبين» از من نوشابه برگرفت و اين پاداش بدو داده شد و اين بهروزي بدو رسيد که او را پسري زاده شد: «فريدون» از خاندان توانا... ... آن که «اژي دهاک» را فرو کوفت ؛ [ اژي دهاک ] سه پوزه سه کله شش چشم را، آن دارنده هزار [ گونه ] چالاکي را، آن ديو بسيار زورمند دروج را، آن دروند آسيب رسان جهان را، آن زورمندترين دروجي را که اهريمن براي تباه کردن جهان اشه، به پتيارگي در جهان استومند بيافريد. همچنين داستان خواستار شدن فريدون از اهورامزدا پيروزي بر ضحاک را، در آبان يشت کرده چنين ميخوانيم: فريدون پسر آتبين از خاندان توانا، در سرزمين چهار گوشهي وَرِنَ، صد اسب و هزار گاو و ده هزار گوسفند او را پيشکش آورد... و از وي خواستار شد: اي اَرِدويسوَر اَناهيتا ! اي نيک ! اي تواناترين ! مرا اين کاميابي ارزاني دار که من بر «اَژيدهاک» - [ اژيدهاک ِ ] سه پوزهي سه کلهي شش چشم، آن دارندهي هزار [ گونه ] چالاکي، آن ديو بسيار آرزومند ِدروج، آن دُروَند ِ آسيب رسان ِجهان و آن زورمندترين دروجي که اَهريمن براي تباه کردن جهان ِاَشَه، به پتيارگي در جهان اَستومَند بيافريد - پيروز شوم و هر دو همسرش «سَنگهَوک» و «اَرنَوَک» را - که برازندهي نگاهداري خاندان و شايستهي زايش و افزايش دودمانند- از وي بِرُبايم.
اَرِدويسوَر اَناهيتا - که هميشه خواستار زَور نياز کننده و بهايين پيشکش آورنده را کامروا کند - او را کاميابي بخشيد.
ولي پس از چيرگي فريدون بر ضحاک، اهورمزدا فريدون را از کشتن ضحاک بازداشت و گفت: «اگر تو ضحاک را بکشي زمين از باشندگان موذي و زيان آور پر خواهد شد.» پس فريدون ضحاک را به بند کشيد و در غاري به چکاد دماوند بياويخت. درپايان زمان، ضحاک زنجير خود را خواهد گسست و يک سوم از مردم و ستوران را نابود خواهد کرد. آن گاه
اهورامزدا گرشاسب را از زابلستان برميانگيزد تا آن نابکار را از ميان بردارد. گمان ميرود که داستان اين رهايي از خاطره هجوم مردمان سامي که پيش از به پادشاهي رسيدن مادها و هخامنشيان بارها به ايران حمله آوردند سرچشمه گرفته باشد. به گماني ديگر، ممکن است اين افسانه منشاء طبيعي داشته باشد، زيرا در روزگاران گذشته کوه دماوند آتش فشاني فعال بود که هرچند يک بار به خروش درميآمد و رودهاي گدازه از آن بسان مارهايي دهشتناک و آتشين سرازير ميشدند. داستان به بند کشيده شدن ضحاک در دماوند شايد هم زمان با فروکش کردن آتش فشانيهاي دماوند پيدا شده باشد. همچنانکه هراس هميشگي از بند گسستن دوباره ضحاک نيز نشاني از نگراني پيرامون فعاليت دوباره اين آتش فشان دارد. سبب آنکه فريدون ضحاک را نميکشد در سودکار نسک چنين آمدهاست که چون فريدون چند بار کوشش به کشتن او ميکند و زهاک از پاي در نميآيد، سرانجام اهورامزدا به او پيام ميدهد که زهاک نبايد کشته شود زيرا با کشته شدن او هزاران جانور موذي مانند مار و عقرب و خزندههاي زهر آگين از بدنش در جهان پراکنده خواهند شد. پس بهتر آنکه فريدون او را در کوهي به بند کشد.
اردوان پنجم (اشک بيست و نهم)
اردوان پنجم (اشک بيست و نهم) آخرين شاه اشکلاني و زوال اشکانيان
پس
از مرگ بلاش چهارم، پسران او، بلاش و اردوان پنجم، مدعي سلطنت شدند.
براساس منابع رومي، زمام سلطنت حداقل از سال 415 ق هـ در دست اردوان بوده
است، زيرا مذاکرات کاراکالا (امپراتور روم) از اين زمان با اردوان به عمل
آمده است؛ ولي از مسکوکات اشکاني چنين بر مي آيد که در مدت 18 سال (از
هنگام مرگ بلاش تا قيام پارسيان برضد اشکانيان) هر دو برادر سلطنت داشته
اند. همچنين مي توان پذيرفت که اردوان پنجم در غرب ايران سلطنت مي کرده و
با روميان سر و کار داشته است و بلاش در شرق ايران.
همين منازعات ميان
دو برادر و جنگهاي داخلي، به علاوه حيله و تزويرهايي که کاراکالا در مورد
اردوان پنجم به کار مي برد و جنگ ميان روميان و اشکانيان، به انقراض اين
سلسله انجاميد. در اوايل پادشاهي اردوان، کاراکالا (با نيرنگ ازدواج با
دختر پادشاه) قدم به خاک ايران گذاشت و وارد پايتخت اشکاني شد. وي ناگهان
به سپاهيانش فرمان حمله به تيسفون داد و پارتيان را کشتار کرد. پارتيان،
که به هدف شرکت در عروسي در پايتخت گرد آمده بودند، غافلگير شدند و تعداد
زيادي از آنان کشته و اسير شدند. کاراکالا غنايم بسياري گرفت و عقب نشست و
به سپاهيانش اجازه داد تا شهرها و مناطق سر راهشان را غارت کنند و
بسوزانند.
کاراکالا بار ديگر تصميم به حمله به خاک اشکانيان گرفت، اما
در راه حران ژوليوس مارثياليس (يکي از نگهبانانش) او را کشت. ماکرنيوس،
جانشين کاراکالا، با ايرانيان قصد جنگ نداشت؛ اما بسيار دير بود. اشکانيان
از خيانت کاراکالا و خراب کردن قبور شاهان اشکاني چنان برآشفته بودند که
ممکن نبود آنها را ساکت کرد.
اردوان پنجم پادشاهي عاقل و با همت بود و
در زمستان 415 ق هـ سپاهي فراهم کرد. با وجود تلاش ماکرنيوس در بستن پيمان
صلح با ايران، شاه اشکاني به پيکار با روميان عزم کرد. اردوان تا نصيبين
پيش رفت. در آنجا، آخرين جنگ روميان و پارتيان روي داد. در اين جنگ سخت،
پارتيان روميان را شکست دادند. ماکرنيوس بار ديگر تقاضاي صلح کرد. روميان
به پس دادن اسيران ايراني و غنايمي که کاراکالا از حمله به ايران گرفته
بود و پرداخت 50 ميليون دينار رومي مجبور شدند و به اين ترتيب صلح را
خريدند. شکست روميان در اين هنگام، که با زوال قدرت اشکانيان همزمان بود،
از افتخارات تاريخ اين سلسله است.
درست است که ايرانيان روميان را شکست
دادند، اما اشکانيان به سبب ضعف داخلي و سست بودن ارکان حکومت داخلي خود
(که از دوران بلاش اول رشد يافته بود) موفق شدند که بين النهرين عليا را
از دست روميان بازگيرند. تنها دولت ساساني بعدها موفق شد که نصيبين و برخي
بخشهاي ديگر را به ايران برگرداند.
اردشير پاپکان ساساني، در سال 401 ق
هـ، بر اردوان قيام کرد. اردشير، در اين زمان، پادشاه دست نشانده پارس
بود. او پارس را مستقل اعلام کرد و سپس کرمان و يزد و اصفهان را متصرف شد.
اردوان با سپاهي به دفع او رفت و در پارس با او روبرو شد. پس از 3 جنگ،
سپاه اردوان در جلگه هرمزدگان (ميان بهبهان و شوشتر) شکست خورد و او کشته
شد.
دولت اشکانيان حدود 5 قرن پاييد. از دوران بلاش اول به بعد، نفاق
دروني در خاندان اشکاني و پيدا شدن مدعيان سلطنت مباني اين دولت را سست
کرد. در هر گوشه اي يک مدعي بر تخت مي نشست. از صفحات درخشان تاريخ
اشکانيان اين بود که دو قرن و نيم تلاش روميان براي الزام ايرانيان به
تابعيت به نتيجه اي نرسيد. فتوحات اردوان پنجم تاريخي جديد در توسعه ايران
به سوي غرب بود، ولي اين عمل به دست اشکانيان ـ که ديگر قادر به تحقق
بخشيدن قدرتي قوي در قالب طرحي ملي نبودند ـ ادامه نيافت. اين ساسانيان
بودند که از اوضاع مساعدي که اشکانيان ايجاد کرده بودند بهره جستند و از
روميان انتقام گرفتند و تا سواحل مديترانه هم پيش رفتند.
پارتيان
کشور ايران را از دست سلوکيان (جانشينان اسکندر مقدوني) آزاد
کردند .بسياري پهلوانان شاهنامه فردوسي را دلاوران پارتي مي دانند.
افسانه سه يار دبستاني
افسانه سه يار دبستاني
در اينجا اشاره کوتاهي به داستان سه ياردبستاني مي کنيم که از ديرباز در ايرانباب شده ودر اروپا نيز در قرن نوزدهم با مقدمه اي که ادوارد فيتجز جرالد بر ترجمه انگليسي رباعيات خيام نوشت زبانزده همگان شد.
در جوامع التواريخ خواجه رشيدالدين فضل الله اين داستان به طور کامل نقل شده است.با بررسي مي توان گفت که او به منابعواسناد زيادي دسترسي داشته پس براي رد کردن آنچه او نقل مي کند بايد دليلي قوي اقامه کرد ازتا در برابرخواجه توان ايستاد. نخستين دليلي که مي توان اقامه کرد از تناقضات خود خواجه نيرون کشيده مي شود به اين معنا که او تصريح مي کند زادگاه حسن صباح در قم بوده وخواجه نظام الملک متولد توس است و مسقط الراس عمر خيام نيشابور بوده است ليکن در جاي ديگر مي نويسد اين سه در ايام صباحت به نيشابور در کنار هم سرگرم تحصيل بوده اند .آيا از اين نقيضه گويي آشکار که سه طفل از سه شهر ايران در يک نقطه گردهم آيند ودر يک مکتب مشغول گرداند نمي توان به بطلان اين قضيه پي برد؟
ديگر اختلاف سني که بين اين سه وجود داشتو قبول اين قضيه را يا نه کار توجيه نا پذير مي نمايد پساز اين روابط به ذهن افسانه پردازوخيال سراخواجه اين فرصت را مي دهد که قصه پردازي کند. به خصوص اينکه شيرين بودن اين داستان به مذاق عده اي نيز که سعي مي کند تاريخ را نه واقع بينانه بلکه شيرين وخوش طمع بنويسند. خود عاملي درتقويت موضوع است/آنها که افسانه سه يار دبستاني يا مثلث خيام ونظام الملک وصباح را يا نه کار خلق کرده اند افرادي ساده ونا هوشمند نيستند بلکه خواستند سه تن از شخصيت هاي معاصر ايران را يا نه کار با نوعي پيوند
معنوي بهم ربط سازند. چرا که دست کم دو تن ازآنها يعني صباح ونظام درتاريخ عصر خود تاثير عظيم و انکار نا پذيري داشته اند.
از سوي ديگر اين واقعيت را توان پذيرفت که صباح وخيام هر دوبه معني کامل ايراني نژاد بودند.عشق آتشين خيام
به تمدن پيش از اسلام ايران رامي توان شاهد مدعا آورد.
با آنکه خيام اهل تسن بودوصباح در جبهه تشيع قرار داشته در يک چيز با
هم اشتراک داشته اندوآن نفرت از يوغ تازيان وبيگانگان وعشق به استقلال
ايراني شکوهمند وآزاد همان ايراني که خيام براي ويرانه هايش ندبه ميکرد و
صباح براي اقتدارش جهاد وقتال اين رباعي معروف بازگو کننده غمي است که
از ويراني شکوه گذشته در دل او موج مي زد:
مرغي ديدم نشسته بر باره طوس در پيش نهاده کله کيکاوس
با کله همي گفت که افسوس افسوس کوبانک جرسهاوکجاناله کوس
اين رباعي در عين حال گوياي منظوري فلسفي وعميقي است: زوال تمدنها
وانسانها است.
آنگاه که مي گوييم شعر خيام حاوي يک نگرش ودرک کلي آميخته به بدبيني
از تاريخ حيات آدمي است گوا همان رباعي مذکور است.
خيام مي گويد که نه طوس ونه کيکاوس هيچيک جاودانه نيستند.اينجا ميتوان
رگه هاي مشترکي ميان فکر بودا که مي گويد همه چيز فنا نا پذير است با
خيام يافت. کتاب رباعيات عمر خيام کوچکترين ديوان شعر در تمامي ادبيات
جهانست. واگراز مجموعه اشعار "سافو" شاعريوناني وکتاب شعر"هاينريش"
شاعر آلماني وقطعات کوتاه ابولعلاي معري بگذريم قاطع مي توان ادعا کرد که
عمر خيام از تمامي شاعران گزيده گو کمتر در سفته است.ديوان شعرش به قول
جرالد در قفسه کتابخانه جاي کمتري رااشغال مي کند.
در کنار آثاري چون ديوان بزرگ شمس مثنوي معنوي کليات سعدي وحافظ
همان حکايت فيل و فنجان را يا نه کار بخاطر مي آورد.اما ازجهت مفهوم بايد
بخاطر آوريم سخن ازرندآن ظرايف را که گاه آدمي باسرودن يک ديوان شعر شاعر نيست وگاه باسرودن يک بيت شاعر است. افلاطون يک جاگفته است: فلسفه انديشه کردن درباره نيستي است. وکدامين شاعر فيلسوف چونان خيام
درنيستي انديشه کرده است؟
انديشه اودائم درحول وحوش مرگ دور مي زند وبه اسطورهاي مذهبي شيطان جن وپري وقصص تورات واين گونه مطالب کاري ندارد.براي خيام انسان وسرنوشت او مطرح است واز اين رو شايد با شاعراني چون حافظ
وجان ميلتون که جابجا در آثارشان از اسطوره ها واستعارات وامثال وحکم
وفرهنگ ملي ونياکانان ايراني خويش بوده است. بدين معنا که خيام دررباعيات
خود به پادشاهان ايران زمين چون کيکاوس کيخسرو وجمشيد اشاره ميکند قهرمانان او عموما ايراني اند.
خيام با بازيگران آسماني ملائک وشيطان واين گونه مقولات سرو کار ندارد.
واين گواه بران است که تفکر خيام يکسره دور از تعصبات ودرباره زندگي و فرجام آدمي است همين تفکرمدام وبي امان درباره نيستي است که به خيام
رنگ ولحني ياس انگيز داده وهر گونه وجدوشوروحال عارفانه وآسماني را يا نه کار که دراشعار حافظ وميلتون موج دارداز شعراوزودوده است.
واز همين رو شعر خيام از ساده ترين اشعار ادبيات جهان به شمار مي رود.
وهمين سادگي آميخته باانسجام واستحکام شعراو موجب شده که ترانه هايش در
سراسرگيتي در نزد هر قوم وملت مورد پسند واقع شود شعر خيام بر خلاف شعر حافظ وميلتون رنگ مذهبي نداردوتوانسته پيام فلسفي خودرابه عالم ابلاغ کند.
ترکيب پياله اي که در هم پيوست
بشکستنش آن روانمي دارد مست
چندين سروپاي نازنين وکف دست
از بهر چه پيوست وز بهر چه شکست
شعر خيام لحني ياس آميز دارد در شعر او غمي نهفته است ليکن غمي عاشقانه وشاعرانه بل دردي عميق .دردي که بيانش به يک نجوا مي ماند تا به يک ناله رباعي خيام دو بيتي باباطاهر نيست . دردخيام دردي عقلاني وفلسفي است . دردفرزانهاي است فيلسوف دردي آميخته به ياس.چراکه پرسش هاي او بي پاسخ مي ماند. هر رباعي او يک سوال ابدي وازلي است انسان مي تواند سوال را نفي کند.
اما هميشه در پاسخ دادن به آن مي ماند.
برحجم کتاب کوچک خيام به مرورزمان افزوده مي شود.وبه قول هرندي که شراب نوشيده واز سرمستي رباعيي سروده که مفهوم مغاير با معتقدات عامه داشته آن رااز ترس تکفير به خيام نسبت داده است.ازهمين رو تعداد 66يا 72 رباعي اصيل خيام رفته رفته سرازهزاروصدواندي رباعي درآورده است وبه نظر مي رسد که براين تعداد در آتيه افزوده خواهد شد.از آنجا که خيام شاعر مادي است فکر اودر محورنيستي با تفکر وفلسفه ا لهيون کاملا مغاير است. مثلا افلاطون که بزرگترين نماينده ومعرف اين مکتب است درقلمرو عقول و مثل عروج ميکند.وازاين رو جسم به مثابه زندان وقفس روح است.هرچه زودتراين قفس بشکند روح زودتر ازآن ميرهد. اما اين مسئله به اين شکل براي خيام مطرح نيست.چرا که اواصلا به روح اعتقاد ندارد پس فقط ميماند جسم واستحاله ذرات مادي.
بهرام چوبين نابغه جنگي
| سالروز درگذشت بهرام چوبين و نگاهي به کارهاي او | |
| مولف
«تاريخ نوابغ نظامي» که کتابي به زبان انگليسي است، روز درگذشت سپهبد
بهرام مهران (بهرام چوبين) ژنرال معروف و نابغه نظامي قرن ششم ميلادي
ايران را پنجم ماه مه سال 592 ميلادي ذکر کرده است. وي که در «ري» به دنيا
آمده بود در خراسان خاوري درگذشت. به نوشته برخي از تاريخ نگاران، سامانيان که باعث احياء زبان فارسي و فرهنگ ايراني شدند از نسل بهرام چوبين بوده اند. مخالفت بهرام چوبين با پادشاه شدن خسرو پرويز که مآلا به پايان عمر امپراتوري ايران در عهد باستان انجاميد از فصول آموزنده تاريخ عمومي است. خسرو پرويز هنوز پايه هاي سلطنتش را استوار نکرده بود که با ضديت ژنرال بهرام چوبين رو به رو شد زيرا که بهرام شنيده بود خسرو پرويز بر ضد پدرش کودتا کرده بود. خسرو پرويز چون ياراي ايستادگي در برابر ژنرال بهرام را نداشت 23 نوامبر سال 589 ميلادي به قسطنطنيه فرار کرد تا از موريس امپراتور روم شرقي کمک بخواهد. موريس که در انتظار چنين فرصتي بود يک سپاه کامل در اختيار خسرو دوم قرار داد و خسرو با کمک اين سپاه و هواداران داخلي اش در نبرد سال 591 ميلادي پيروز شد و بر تخت نشست، بهرام به خراسات رفت و بعدا در همانجا درگذشت. مورخان تاريخ جنگها، جنگ بلخ در سال 588 را که فاتح آن بهرام چوبين بود، نبردي بي سابقه توصيف کرده اند زيرا در آن، نوعي موشک بکار رفت و به علاوه، يک سپاه کوچک از لحاظ شمار افراد، يک ارتش بسيار بزرگ را شکست داده بود. به نوشته اين مورخان، 28 نوامبر سال 588 ميلادي در بلخ، ارتش ايران به فرماندهي ژنرال بهرام مهران در جنگ با خاقان «شابه» امپراتور سرزمين هاي شمال غربي چين که به خراسان بزرگتر دست اندازي کرده بود از سلاح تازه اي که در آن نفت خام بکار رفته بود استفاده کرد. خاقان شابه (خاقان = خان خانها ـ امپراتور، اين واژه با تلفظ خاگان هنوز در مغولستان بکار مي رود) زماني از لشکر کشي ايران آگاه شد که بهرام تنها چهار روز تا بلخ فاصله داشت، و چون شنيد که بهرام با کمتر از 13 هزار نفر آمده است چندان نگران نشد و با تمامي مردان قادر به حمل سلاح خود که مورخان يکصد تا سيصد هزار تن گزارش کرده اند به مقابله با بهرام شتافت. در روز نبرد، بهرام به واحدهاي آتشبار (نفت اندازان) توصيه کرد که حمله را با پرتاب پيکانهاي شعله ور آغاز کنند و ادامه دهند تا آرايش سپاهيان خاقان بر هم خورد و قادر به تنظيم آن هم نباشند و به سواران کماندار (اسواران) گفت که همزمان با حمله نفت اندازان، با تير چشم فيلها را هدف قرار دهند، و در اين جريان، خود با دو هزار سوار زبده قرارگاه خاقان را مورد حمله قرار داد. خاقان که انتظار حمله مستقيم به مقر خود را نداشت دست به فرار زد که کشته شد، سپاه عظيم او متلاشي گرديد و پسر وي نيز بعدا به اسارت درآمد و جنگ فقط يک روز طول کشيد که از شگفتي هاي تاريخ نظامي جهان است. مورخان نظامي درباره نفت اندازهاي ژنرال بهرام چنين نوشته اند: بهرام در زماني که از سوي شاه ايران حاکم چارک شمال غربي بود (يک چهارم قلمرو ايران، از ري تا مرز شمالي گرجستان و داغستان کنوني شامل ارمنستان، آذربايگان و کردستان. در آن زمان، ايران به چهار ابر استان تقسيم شده بود که هرکدام را چارک نوشته اند) هنگام بازديد از محل فوران نفت خام در ناحيه بادکوب (باکو) در ساحل جنوبي غربي درياي مازندران و آگاهي از قدرت اشتعال اين ماده، تصميم گرفت که از آن نوعي سلاح براي واحدهاي رزمي ساخته شود و اين کار به مهندسان ارتش واگذار شد. ظرف مدتي کوتاهتر از يک سال، پيکاني ساخته شد که بي شباهت به راکت هاي امروز نبود و اين پيکان حامل گوي دوکي شکل آغشته به نفت خام بود که از روي تخته اي که بر پشت قاطر قرارداشت با کشيدن زه پرتاب مي شد. طرز پرتاب آن بي شباهت به کمان نبود. دستگاه، از يک زه (روده خشک شده) و چوب گز (نوعي درخت مناطق خشک) ساخته شده بود که آن را بر تخته اي سوار مي کردند و داراي يک ضامن بود و پنج مردخدمه آن را تشکيل مي دادند که دو نفر از آنان کمانکش بودند، نفر سوم نشانه گيري مي کرد و فرمانده اين آتشبار بود، مرد چهارم مامور شعله ورساختن قسمت آغشته به نفت خام (پيکان) بود و مهمات رساني مي کرد و نفر پنجم مواظب قاطر بود و از هر واحد آتشبار، هشت نيزه دار مراقبت مي کردند که ضمن عمليات مورد حمله قرار نگيرد. اين مورخان در اين باره که چرا بهرام با 12 تا13 هزار مرد به جنگ يک ارتش يکصد تا سيصد هزارنفري شتافت چنين نوشته اند: «هرمز» شاه وقت از دودمان ساسانيان، وقتي شنيد که خاقان «شابه» وارد اراضي ايران در شمالشرقي خراسان (تاجيکستان فعلي و شمال افغانستان امروز) شده، بلخ را مرکز خود قرار داده و عازم تصرف کابل و بادغيس است ژنرالهاي ايران را به تشکيل جلسه اي در شهر تيسفون (مدائن، نزديک بغداد) پايتخت آن زمان ايران فراخواند و تصميم خود را به اخراج فوري خاقان از قلمرو ايران به آنان اطلاع داد و خواست که ترتيب کار را بدهند. هرمز گفت که طبق آخرين اطلاعي که به ارتشتاران سالار (ژنرال اول ارتش ايران) رسيده، «خاقان شابه» داراي 300 هزار مرد مسلح و چند واحد فيل جنگي است. ژنرالها پس از تبادل نظر، بهرام چوبين را براي انجام اين کار خطير برگزيدند و او ماموريت را پذيرفت. بهرام از ميان ارتش پانصد هزار نفري «آماده» ايران، حدود 12 هزار مرد جنگديده 30 تا 40 ساله (ميانسال) را برگزيد که اضافه وزن نداشتند و ميهندوستي آنان قبلا به ثبوت رسيده بود و بيش از سايرين قادر به تحمل سختي بودند و در جنگ سواره و پياده تجربه داشتند. وي به هر سرباز سه اسب اختصاص داد و با تدارکات کافي عزم بيرون راندن زردها را از خاک وطن کرد. بهرام به جاي انتخاب راه معمولي، از تيسفون به اهواز رفت و سپس از طريق يزد و کوير خود را به خراسان رساند به گونه اي که خاقان متوجه نشده بود. بهرام که در جنگ اعتقاد به روحيه سرباز بيش از هر ابزار ديگر داشت، ضمن راه هر دو روز يک بار سربازان را جمع مي کرد و براي آنان از اهميت وطندوستي و رسالتي که هر فرد در اين زمينه دارد سخن مي گفت و آنان را اميد ايرانيان مي خواند ـ مردماني که مي خواهند آسوده و در آرامش و با فرهنگ خود زيست کنند. بهرام بالاخره با همين سپاه ارتش خاقان را شکست داد. و اما درباره درگيري ژنرال بهرام مهران با خسرو پرويز: هنگامي که بهرام سرگرم پس راندن خاقانيان به آن سوي کوههاي پامير، و ايجاد استحکامات در مرز سين کيانگ و کاشغرستان امروز بود، شنيد که در پايتخت، پسر شاه (خسرو پرويز) بر ضد پدرش کودتا کرده است که برق آسا خود را به تيسفون در ساحل دجله رساند. خسرو پرويز فرار کرد و به امپراتور روم پناهنده شد و بهرام تا تعيين شاه بعدي زمام امور را به دست گرفت که پرويز فراري با دريافت کمک از امپراتور وقت روم به جنگ او آمد. در آستانه نبرد، قسمتي از ارتش ايران به پرويز پيوستند که بهرام پس از چند زد و خورد مختصر، خروج از صحنه سياست را بر ادامه برادرکشي و قتل ايراني به دست ايراني که امري ناپذيرفتني بود ترجيح داد و به خراسان بازگشت و تا پايان عمر در همانجا باقي ماند. |
سورنا (سردار بزرگ ايراني)
سورنا (سورن پهلو) يکي از سرداران بزرگ و نامدار تاريخ در زمان اشکانيان است که سپاه ايران را در نخستين جنگ با روميان فرماندهي کرد و روميها را که تا آن زمان در همه جا پيروز بودند، براي اولين بار با شکستگي سخت و تاريخي روبرو ساخت. او جواني خردمند ، نيکوچهره و دلير بود.

وي از خاندان سورن يکي از هفت خاندان معروف ايراني (در زمان اشکانيان و ساسانيان) بود. سورن در زبان فارسي پهلوي بهمعني نيرومند ميباشد. (نمونه ديگر اين واِِژه در کلمه ارديسور آناهيتا يعني ناهيد بالنده و نيرومند بکار رفته است.)
از ديگر نامآوران اين خاندان ويندهفرن (گندفر) است که در سده نخست ميلادي استاندار سيستان بود؛ قلمرو او از هند و پنجاب تا سيستان و بلوچستان امتداد داشت. برخي پژوهشگران او را با رستم دستان قهرمان حماسي ايران يکي ميدانند. ذکر نام رستم در منظومه پهلوي اشکاني درخت آسوريک ارتباط او را با اشکانيان نشان ميدهد.
ژول سزار (Julius)، پوميه (Pompee) و کراسوس (crassus) سه تن از سرداران و فرمانروايان بزرگ روم بودند که سرزمينهاي پهناوري را که به تصرف دولت روم در آمده بود، بهطور مشترک اداره مي کردند. آنها در سوم اکتبر سال 56 پيش از ميلاد در نشست لوکا (Luca) تصميم حمله به ايران را گرفتند.
کراسوس فرمانرواي بخش شرقي کشور روم آن زمان يعني شام(سوريه) بود و براي گسترش دولت روم در آسيا، سوداي چيرگي بر ايران، دستيابي به گنجينههاي ارزشمند ايران و سپس گرفتن هند را در سر ميپروراند و سرانجام با حمله به ايران اين نقشه خويش را عملي ساخت. وي فاتح جنگ بردگان و درهمکوبنده اسپارتاکوس سردار قدرتمند انقلاب بردگان بود.
کراسوس (رييس دوره اي شورا) با سپاهي مرکب از42 هزار نفر از لژيونهاي ورزيده روم که خود فرماندهي آنان رابرعهده داشت به سوي ايران روانه شد و ارد (اشک13) پادشاه اشکاني ،سورنا سردار نامي ايران را مامور جنگ با کراسوس و دفع يورش روميها کرد.
نبرد ميان دو کشور در سال 53 پيش از ميلاد در جلگه هاي ميانرودان (بين النهرين) و در نزديکي شهر حران يا کاره (carrhae) روي داد.
در جنگ حران، سورنا با يک نقشه نظامي ماهرانه و بهياري سواران پارتي که تيراندازان چيرهدستي بودند، توانست يک سوم سپاه روم را نابود و اسير کند. کراسوس و پسرش فابيوس Fabius (پوبليوس) دراين جنگ کشته شدند و تنها شمار اندکي از روميها موفق به فرار گرديدند.
روش نوين جنگي سورنا، شيوه جنگ و گريز بود. اين سردار ايراني را پديدآورنده جنگ پارتيزاني (جنگ به روش پارتيان) در جهان ميدانند. ارتش او دربرگيرنده زرهپوشان اسب سوار، تيراندازان ورزيده، نيزه داران ماهر، شمشيرزنان و پياده نظام همراه با شترهايي با بار مهمات بود.
افسران رومي درباره شکستشان از ايران به سناي روم چنين گزارش دادند:
سورنا فرمانده ارتش ايران در اين جنگ از تاکتيک و سلاحهاي تازه بهره گرفت. هر سرباز سوار ايراني با خود مشک کوچکي از آب حمل ميکرد و مانند ما دچار تشنگي نميشد. به پيادگان با مشکهايي که بر شترها بار بود آب و مهمات مي رساندند. سربازان ايراني به نوبت با روش ويِِژهاي از ميدان بيرون رفته و به استراحت ميپرداختند. سواران ايران توانايي تير اندازي از پشت سر را دارند. ايرانيان کمانهايي تازه اختراع کرده اند که با آنها توانستند پاي پيادگان ما را که با سپرهاي بزرگ در برابر انها و براي محافظت از سوارانمان ديوار دفاعي درست کرده بوديم به زمين بدوزند. ايرانيان داراي زوبينهاي دوکي شکل بودند که با دستگاه نويني تا فاصله دور و به صورت پيدرپي پرتاب مي شد. شمشيرهاي آنان شکننده نبود. هر واحد تنها از يک نوع سلاح استفاده مي کرد و مانند ما خود را سنگين نمي کرد. سربازان ايراني تسليم نميشدند و تا آخرين نفس بايد ميجنگيدند. اين بود که ما شکست خورده، هفت لژيون را به طور کامل از دست داده و به چهار لژيون ديگر تلفات سنگين وارد آمد.
جنگ حران که نخستين جنگ بين ايران و روم به شمار ميرود، داراي اهميت بسيار در تاريخ است زيرا روميها پس از پيروزيهاي پيدرپي براي اولين بار در جنگ شکست بزرگي خوردند و اين شکست به قدرت آنان در دنياي آنروز سايه افکند و نام ايران را بار ديگر در جهان پرآوازه کرد و نام دولت پارت و شاهنشاهي اشکاني را جاودانه و نام سورنا را بعنوان بزرگترين سردار ايران و جهان پرآواره ساخت .
دولت جهانگير روم در پيشرفت مرزهاي خود درخاور، با سد قدرتمند ايراني روبرو شد و از آن زمان به بعد گسترش و توسعه آن دولت در آسيا، پايان پذيرفت.
پس از پيروزي سورنا بر کراسوس و شکست روم از ايران، دولت مرکزي روم دچار اختلاف شديد شد. پس از اين جنگ نزديک به يک قرن، رود فرات مرز شناخته شده بين دو کشور گرديد و مناطق ارمنستان، ترکيه، سوريه، عراق تبديل به استانهايي از ايران گرديدند. روميها براي جلوگيري از شکستهاي آينده و به پيروي از ايرانيان ناچار شدند به وجود سواره نظام درسپاه خود توجه بيشتري بنمايند.
بد نيست يادآوري شود که سورنا پس از شاه مقام اول کشور را داشت؛ وي ارد را به تخت پادشاهي نشاند و به سبب نجابت خانوادگي در روز تاجگذاري شاهنشاه ايران کمربند شاهي را به کمر پادشاه بست. او به هنگام گرفتن شهر سلوکيه نخستين کسي بود که برفراز ديوار دژ شهر برآمد و با دست خود دشمناني را که مقاومت ميکردند بزير افکند. سورنا در اين هنگام بيش از 30 سال نداشت.
اما شوربختانه سورنا هيچ بهرهاي از پيروزي بزرگ خود نبرد. ارد شاهنشاه اشکاني بجاي قدرداني، سپهسالار دلاور ايراني را کشت پس از اين رويداد ناگوار ارتش ايران دچار ضعف گرديد و ديگر نتوانست در خاورميانه و شام پيشروي نمايد و در برابر روم تنها به مقاومت و دفاع پرداخت.
آريوبرزن نماد ايستادگي ايرانيان در برابر يورش بيگانگان

آريوبرزن يک فرمانده بزرگ مهينپرست ايراني بود. کسي که در سال 330 پيش از ميلاد در نبرد دربند پارس تا پاي جان در برابر اسکندر مبارزه کرد.او کوههاي سر به فلک کشيده زاگرس را به گواهي گرفت که همواره به آيندگان يادآوري کنند که ايراني چگونه ميهنپرستي را معنا ميکند. آنان جان دادند تا نام ايران جاويدان ماند.
زندگاني و خانواده
آريوبرزن از نوادگان فارنابازوس است که پسر يکي از اشرافزادگان ايراني بوده است. در سال 387 پيش از ميلاد فارنابازوس ساتراپي آناتولي بود که همروزگار با اردشيرشاه بود. آرتابازوس (225-289 پيش از ميلاد) پدر آريوبرزن نيز در دربار داريوش سوم (آخرين پادشاه سلسله هخامنشي) موقعيت قابل ستايشي داشت.
او در سال 368 پيش از ميلاد به دنيا امده است. با وجودي که از دوران کودکي وي اطلاعات چنداني در دست نيست، اما به خوبي روشن است که آريوبرزن در سال 335 پيش از ميلاد فرمانده پرسيس بود. براي بسياري از پژوهشگران اين نکته شگفت انگيز است که داريوش سوم براي پرسيس و تخت جمشيد ساتراپ تعيين نموده است. به نظر ميرسد پيش از داريوش سوم چنين منصبي وجود نداشته باشد و داريوش سوم که در دوره اي پرآشوبي همراه با برخي مسايل اجتماعي، به فرمانرواي رسيده بود و براي اداره آن براي زماني که به منظور مقابله با دشمنان در بيرون از پارس به سر ميبرده، به يک فرمانده قابل اعتمادي در خانه نياز داشته است. به اين ترتيب وي براي جلوگيري از پيشرفت مقدونيان در سال 333 پيش از ميلاد در ايسوس در سال 331 پيش از ميلاد در گآوگاملا با آنان به جنگ پرداخت. اگر اين نظريه درست باشد، آريوبرزن ميبايست از خويشاوندان نزديک و يا از دوستان شخصي داريوش سوم بوده باشد. از اين رو فرمانداري آريوبرزن در پرسيس و پرسپوليس تنها يک دليل ميتواند داشته باشد، او فردي بسيار قوي بوده که پشتيبان داريوش سوم بوده است.
آخرين جنگ در نبرد در بند پارس و جانباختن
بر پايه يادداشتهاي روزانه کاليستنس مورخ رسمي اسکندر، در ماه اگوست سال 330 پيش از ميلاد نيروهاي اين فاتح مقدوني در پيشروي به سوي "پرسپوليس" پايتخت آن زمان ايران، در يک منطقه کوهستاني صعب العبور (دربند پارس، تُکاب در کهگيلويه، اين محل معبري بود که از پارس به شوش مي رفت) با يک هنگ ارتش ايران (1000 تا 1200 نفر) به فرماندهي ژنرال آريوبرزن رو به رو و متوقف شدند و اين هنگ چندين روز مانع ادامه پيشروي ارتش دهها هزار نفري اسکندر شده بود که مصر، بابل و شوش را قبلا تصرف و در سه جنگ، داريوش سوم را شکست و فراري داده بود.
اسکندر پس از تصرف شوش براي تسخير پارسه سپاهيان خود را دو بخش کرد: بخشي به فرماندهي «پارمن يونوس» از راه جلگه رامهرمز و بهبهان به سوي پارسه روان شد؛ و بخش ديگر به فرماندهي خود اسکندر با اسلحههاي سبک راه کوهستان کهگيلويه را در پيش گرفتند.
آن هنگام که اسکندر بر تنگ تکاب وارد شد، سردار آريوبرزن را پيش روي خود ديد، گروهي در بالاي تنگه و گروهي بر فراز معبر سنگها و گروهي ديگر با فلاخن (سلاح پرتاب سنگ) و تير و کمان بر انان فرود ميآمدند. وقتي اسکندر به آنجا رسيد حملات سختي کرد اما کاري از پيش نبرد و سربازانش سپر را بر سر گذاشته و عقب نشيني کردند.در حاليکه اسکندر فکر ميکرد بي هيچ تلفاتي ايستادگي آنجا را تسخير ميکند . . . عرصه بر اسکندر تنگ شده بود و شکست را روبروي خود ميديد.
پس از 48 روز مبارزه، خائني اسکندر را از مسير کوه به پشت خط سپاه آريو برزن راهنمايي نمود. اسکندر بدين طريق خود و سپاهيان را به پشت لشگر ايرانيان رسانيد و آنان را دور زد. اسکندر پس از پيروزي بر آريوبرزن آن خائن را که راه را نمايانده بود به جرم خيانت اعدام کرد.
با گذشت زمان کوتاهي پس از آنکه اسکندر به پشت سپاه آريوبرزن رسيد، قهرمان ايراني از سه جهت مورد هجوم واقع شد. از شمال توسط فيلوتاس ، از غرب توسط کراتروس و از شرق توسط خود اسکندر. بسياري از ايرانيان قتل عام شدند.
آريوبرزن و سپاه وفادارش شجاعانه عليه مهاجمان ميجنگيدند، پس از چندي آريوبرزن با 40 سوار و 5 هزار پياده و وارد ساختن تلفات سنگين به دشمن، حلقه محاصره را شکست و بسوي پايتخت پارسه راهي شد، ولي سپاهياني که پيشتر به دستور اسکندر از راه جلگه به طرف پارسه رفته بودند، پيش از رسيدن او به پايتخت، به پارسه دست يافته بودند. در ميانه راه پارسه، اين لشگر جلوي پيشروي سپاه ايران به فرماندهي آريو برزن را سد کردند ..... راه ديگري نبود، سردار پارسي نبرد را آغاز نمود جنگي سهمگين در گرفت. يوتاب خواهر آريوبرزن و سردار داريوش سوم در جنگ با اسکندر، همراه و همگام با برادر خود پا به پا جنگيد. يوتاب (به معني درخشنده و بيمانند) که فرماندهي بخشي از سپاهيان برادر را برعهده داشت و در کوهها راه را بر اسکندر بست . آريوبرزن دلاور از جان خود گذشته و به صفوف مقدونيها زد .... فرمانده دلير آنقدر جنگيد تا خود و سربازانش شرافتمندانه يک به يک بر خاک افتادند.
هنگامي که اسکندر اين خبر را شنيد، به سوي پارسه حرکت نمود سپس فرمان غارت داد، مهاجمان مقدوني بر مردم تاختند و آنچه که در شهر بود به يغما بردند و آنچه را نميتوانستند بر زمين ميکوفتند، گويند غنائم آنچنان بسيار بود که اسکندر را توان حمل آنهمه نبود. تاريخنگاران يوناني گويند که اسکندر مست از باده بر تختگاه پادشاهان پيشين پارس تکيه داده بود که زني آتنيتبار به نام تائيس به وي پيشنهاد نمود که تختگاه را آتش بزند، مشعلها را برافروختند در پيشاپيش آنان اسکندر نخستين مشعل را بر پرده تالار گرفت در پس وي تائيس در حرکت بود و ديگران نيز هم چنان کردند . . .
شهري
که خاطره برگزاري جشنهاي نوروز و آيينهاي ملي و ميهني ايران را به خود
ديده بود و شکوه ايران را با آواي ساز و آواز در يادداشت اکنون جز صداي
شعله هاي آتش و فروريختن آوار صداي ديگري از آن شنيده نميشد.
مورخ اسکندر نوشته است که اگر چنين مقاومتي در گاوگاملا (کردستان کنوني عراق) در برابر ما صورت گرفته بود، شکستمان قطعي بود.
آريوبرزن و مردانش نزديک به يک سده پس از ايستادگي لئونيداس در برابر ارتش خشايارشا در ترموپيل، که آن هم در ماه اوت روي داد پايداري خود را به همان گونه در برابر اسکندر آغاز کرده بودند. اما ميان مقاومت لئونيداس و آخرين ايستادگي «آريو برزن» در اين است؛ که يونانيان در ترموپيل، در محل برزمين افتادن لئونيداس، يک پارک و بناي يادبود ساخته و تنديس او را بر پا داشته و آخرين سخنانش را بر سنگ حک کردهاند تا از او سپاسگزاري شده باشد، ولي از آريو برزن ما جز چند سطر ترجمه از منابع ديگران اثري در دست نيست. اگر به فهرست درآمدهاي توريستي يونان بنگريم خواهيم ديد که بازديد از بناي يادبود و گرفتن عکس در کنار تنديس لئونيداس براي يونان هر ساله ميليونها دلار درآمد گردشگري داشته است. همه گردشگران ترموپيل اين آخرين پيام لئونيداس را با خود به کشورهايشان ميبرند: اي رهگذر، به مردم اسپارت بگو که ما در اينجا به خون خفته ايم تا وفاداريمان را به قوانين ميهن ثابت کرده باشيم لئونيداس پادشاه اسپارتيها بود که در اوت سال 480 پيش از ميلاد، دفاع از تنگه ترموپيل در برابر حمله ارتش ايران به خاک يونان را برعهده گرفته بود.
به تازگي گويا تنديس آريو برزن، اين سردار دلاور ايراني در ورودي شهر باشت در استان کهکيلويه و بويراحمد، نصب شده است.
ساختار ارتش ساساني
راجع به ارتش ايران در عصر ساسانيان اطلاعات بيشتري به ما رسيده و گذشته ازنوشتههاي مورخان معروف رومي، مانند پروکپ، آميين مارسلن و ژوستن و غيره مورخين ارمني و يهودي و بالاخره تاريخ نويسان دورهي اسلامي هم در اين موضوع مطالب سودمندي براي ما به يادگار گذاشتهاند. از همه بالاتر در شاهنامه فردوسي راجع به جنگها و فتوحات و قلعهگيريهاي دوران ساساني اطلاعات به نسبت مفصلي وجود دارد و با بررسي دقيق آنها معلوم مي شود که مدرکهاي خوبي در اختيار فردوسي بوده است، زيرا اغلب رويدادها و حتي ميدانهاي نبرد و عهدنامههايي که في مابين بسته شده و همچنين اسامي قلعهها و شرح محاصره و فتح آنها و اسامي سرداران و امپراطوران رومي با تفاوت مختصري از حيث املاء و تلفظ آنها در شاهنامه پيدا مي شود و شايد اين اسامي به همين صورت به فردوسي رسيده يا اين که در نسخههاي متعددي که بعدها از روي نسخهي اصلي شاهنامه نوشته اند اين انحرافهاي جزوي حاصل شده باشد.
نياز به تحول
چون
روميها طي تجربههاي جنگ با اشکانيان پي برده بودند که ايرانيان در امر
محاصره و قلعهگيري مهارتي ندارند و در ضمن از تاخت و تاز و حرکتهاي سريع
و غافل گيريها و حملههاي برق آساي سواران ايران بستوه آمده بودند، از
اين رو به رزمهاي قلعهايي متوسل شدند و از دير زماني در داخل بين
النهرين و به خصوص قسمت شمالي و شرقي آن نزديک به ساحل دجله به ايجاد دژها
و استحکامهاي تدافعي پرداختند. قلعههاي معروف آنها در بين النهرين از
شمال به جنوب عبارت بود از: امد، دارا، نصيبين، بزآبد، سنگارا و هاترا. به
علاوه براي حفاظت خود از زحمت سواره ايران اغلب رشته قلعههاي را نزديک هم
ميساختند که با نقبها يا راههاي زيرزميني به هم مربوط ميشدند و يک نوع
خط دفاعي محکمي براي جلوگيري از تجاوز سوارهاي ايران به حدود فرات و
انطاکيه تشکيل ميدادند. دراثر همين عمليات روميها بود که در سازمان و
ترکيبات و اسلحه و وسايل و شيوه هاي رزمي ارتش ساساني به ضرورت تحولاتي
پيدا شد که شايان ذکر است.
در آغاز اين دوره اردشير پابکان سرسلسلهس دودمان ساساني ارتش ايران را از حالت چريکي خارج کرد و به صورت منظم و دايمي درآورد. به گفته مورخان از زمان اين پادشاه پادگانهاي ثابتي در ايران به وجود آمد که نگاهداري آنها به خرج دولت و جيرهي و مواجب سربازان از خزانهي شاه پرداخت مي شد. «ارتشتاران» يا نظاميان ايران در اين دوره مقام دوم را بين طبقههاي چهارگانهي جامعه داشتند و سازمانهاي مربوط به اداره کردن امور ارتش در درجه اول اهميت شناخته شده است.
اسپورگان
نظر به وسعت مملکت و لزوم داشتن نيروي واکنش سريع براي مقابله با ارتشهاي رومي در طرف مغرب و جلوگيري از تهاجم طايفههاي وحشي آسياي مرکزي در سمت مشرق در زمان ساسانيان، هم مانند دوره اشکانيان، رستهس اصلي ارتش ايران قسمت سواره بود، ولي از لحاظ آموزشها و سازمان و تجهيزات، با سوارهاي پارث تفاوت کلي داشته است.
پادشاهان ساساني به تعليم و تربيت سواران توجه خاصي داشتند و متخصصاني به نام «اندرزبد اسپوراگان» مأمور پادگانهاي مختلف ميکردند که فنون سواري و طرز به کلر گيري اسلحه و شيوههاي رزمي اين رسته را به افسران و افراد بياموزند. در تربيت و نگاهداري و طرز پرورش اسبها هم مراقبت بودند و به بهبود نژاد و تخم آنها توجه مخصوصي مي شده است. براي معالجهي اسبها بيطاران مجربي بنام «ستور پزشک» وجود داشتند که به همه پادگانها سرکشي مي نمودند و اسبهاي بيمار را درمان ميکردند.
در موقع جنگ بر ميزان عليق اسبها ميافزودند تا در اثرسختيهاي جنگ بهزودي از پا در نيايند. سواره دورهي ساساني بيشتر سنگين اسلحه و استعداد تعرضي آن بهحدي بوده که اغلب لژيونهاي رومي را به سرعت و به حال سواره مورد حمله قرار ميدادند. سوار سنگين اسلحه سراپا غرق آهن و پولاد ميشد و اسلحهي هجومي او عبارت از يک نيزه بلند و محکم و گاهي تيروکمان و اغلب شمشير و تبرزين بود. اسلحهي دفاعي او عبارت از يک سپر کوچک، زره و کلاه خود که صورت و پشت گردن را حفظ ميکرد، به علاوه زانوبند و بازوبند آهنين هم داشته است. اين سوارها روي اسب خودشان برگستواني چرمي ميکشيدند.

آميين مارسلن سوارنظام ايران را در نبرد «مرنگا» که بين ژولين امپراتور روم و شاپور بزرگ ساساني رخ داده اين طور ميستايد:
|
« ستون معظمي که بهسرکردگي مهران فرمانده کل سواران ايران به طرف ما ميآمد يکپارچه از آهن و پولاد بود، قطعات آهن که سراپاي آنها را ميپوشانيد طوري به هم جفت شده بود که نفرات براحتي مي توانستند اعضا بدن را به حرکت درآورند. کلاه خود آنها تمام سر و صورت و حتي پشت گردن را حفظ ميکرد، فقط در مقابل چشمها و دهان شکافهاي کوچکي وجود داشت که براي ديدن و نفس کشيدن بود. به جز اين شکافها از جاي ديگري سلاح دشمن به اين رويينتنان کارگر نميشد. | ![]() |
سواران نيزهدار طوري در خانهي زين محکم جا گرفته بودند، مثل اينکه آنها را با زنجير به پشت اسب بسته باشند. پشت سر آنها صفوف تيراندازان کمانها را به دست گرفته بودند. همين که تيرهاي ايشان ازچلهي کمان رها ميشد مرگ را تا مسافت دوري با خود ميکشانيد.
در عقب سر پيادهها فيلهاي جنگي ديده مي شد که رؤيت هيمنهي آنها با خرطومهاي دراز و دندانهاي بلندشان حقيقه وحشت آور بود».
از سواره سبک اسلحهي دوره پيشين (اشکاني) در اين زمان کمتر اسم برده ميشود و از روي روايتهاي تاريخي اين طور معلوم است که انجام کار اين قسمت سوار در ارتش ساساني اغالب" به عهدهي سوارهاي چالاک و سبکبار عرب بوده است (اکتشافات، عمليات تأخيري و ايذايي و غافلگيري). قسمت ممتاز سواره در اين دوره همان واحدهاي گارد سلطنتي است که بنام «جاويدان» و «جان اسپار» معروف بوده است.
از بين سواران چريکي که سلاطين دست نشاندهي ايران براي خدمت دولت سوق ميدادند ديلميها، چولهاي گرگان، گيلکها و به خصوصارامنه در رشادت و سوارکاري شهرت بسزايي داشتهاند.
پايگان
نخبهي پياده ايران در اين دوره عبارت از تيراندازاني است که در فن خود سرآمد آن عصر بشمار ميآمدند و همواره مايهي هراس و وحشت روميان بودند.بنا به روايتهاي بيشتر مورخان رومي سرعت و مهارت تيراندازان ايران بهحدي بوده که با هر تيري يک سرباز رومي را از پا در ميآوردند و کمتر اتفاق مي افتاد تيرشان به خطا برود. تيراندازان ايراني در اين دوره سپرهاي بزرگ و مشبکي داشتند و اين سپرها را مانند ديواري در جلو خود قرار داده با کمال مهارت از ميان شبکه آنها تيراندازي ميکردند.
در غالب نبردها ديده مي شود که سربازان رشيد رومي جرأت مقابله با سربازان ايراني را داشتهاند که مطمئن مي شدند که ديگر تيري در ترکش آنها باقي نمانده است.
عمل تيراندازان در موقع عقب نشيني بيشتر خطرناک مي شد و بين روميان ضرب المثل شده بود که: «از ايرانيان به خصوص در موقع عقب نشيني آنها بايد حذر کرد».
ديگر واحدهاي پياده، به شمشير و نيزه و بعضي به زوبين مسلح بودند و اينها را پشت سر تيراندازان قرار مي دادند.
فيل سواران
رستهي تازهايي که در زمان ساسانيان به وجود آمد، رستهي فيل سواران است که در واقع جانشين گردونههاي دورهي هخامنشيان واز اسلاف ارابههاي جنگي امروزه محسوب ميشوند، به خصوص که مشاهدهي هيمنهي فيلها باعث هراس و واهمهي روميان ميشد. آميين مارسلن دربند اول کتاب 19 خود آشکارا به اين موضوع اشاره ميکند: «ديدن فيلهاي جنگي ايرانيان قلبها را از کار ميانداخت و صداي اين حيوان مهيب و بوي او نيزموجب وحشت و رم کردن اسبهاي ما ميشد». تعداد فيلهايي که ارتش ساساني در نبرد با روميان به کار ميبرد، بنا به گفته مورخاني که خود در اين نبردها شرکت داشتهاند، از دويست تا به هفتصد زنجير ميرسيده است. از قرار معلوم تا اواخر دورهي ساسانيان نيز از وجود فيلها استفاده ميشده زيرا در نبرد قادسيه وجود فيلها در اردوي ايران ابتدا باعث هراس و هزيمت اعراب شده است.

در دورهي ساساني ارتش ايران به اندازهايي پاي بند حضور فيلها بوده که بعضي اوقات در رزمهاي کوهستاني هم فيلها را همراه ميبردند و براي اين منظور قبل از وقت راههاي کوهستاني را هموار ميکردند. بنا به روايتهاي مورخان رومي در موقع محاصرهي شهرها و قلعههاي مهم از وجود فيلها استفاده ميکردند.
شغلهاي لشکري
بزرگترين شغل نظامي در دوران ساساني شغل «اران اسپهبد» است که صاحب اين شغل در واقع فرماندهي کل قوا را داشته و از لحاظ سياست نيز اقدام به مذاکرهي صلح و انعقاد عهدنامههاي نظامي به عهده او بوده است. اران اسپهبد عضو اول شوراي سلطنتي بوده و بعد از شاه مقام اول را داشته است.
نکته شايان ذکر اين است که چون اغلب سلاطين ساساني د رموقع جنگ خود عهدهدار فرماندهي مي شدند از اين رو وظايف اين شخص را خودشان به عهده ميگرفتند، به طوري که در زمان انوشيروان ضمن اصلاحاتي که درارتش انجام شد شغل «اران سپهبد» ملغي و تمام کشور به چهار منطقهي نظامي تقسيم و براي فرماندهي قواي مقيم هر منطقه يي يک اسپهبد تعيين گرديد.
يکي از امتيازات اسپهبد اين بود که درموقع ورود او به اردوگاه به احترام وي طبل و کرنا نواخته ميشد. بنا بر گفته بعضي ازمورخان پس از شغل «اران سپهبد» فرماندهي کل سواران مقام دوم را در سلسله مراتب داشته است. شغل رياست کل ذخاير و تسليحات ارتش به «انبارک بد» محول بود و اين شخص در سلسله مراتب مقام سوم را حائز بوده است. شغل «ارک بد» که نظير فرماندهي دژبان بوده از مشاغل مهم لشکري محسوب مي شده و اغلب به افراد خانواده سلطنتي محول مي گرديده است.
فرماندهي سوار «اسپورگان سالار» و فرماندهي پياده «پايگان سالار» و فرماندهي تيراندازان را «تيربد» ميگفتند.
رياست گارد سلطنتي ، به عنوان « پشتيکبان سالار » نيز از مشاغل مهم نظامي بوده است. مورخين رومي به شغل ديگري در ارتش دوره ساساني اشاره مي کنند که عبارت از «سپاه دادور» است و در واقع نظير شغل «قاضي عسکر» بوده است.

اسلحه و تجهيزات سپاه ايران در عصر ساسانيان در مخازن مخصوص نگهداري مي شده که آنها را به نام «انبارک» و « گنج » ميخواندند. مأمورين اين مخازن مسئول حسن نگهداري و مرمت آنها بودند و به محض صدور فرمان حرکت يک قسمتي موظف بودند ک اسلحه و تجهيزات ضروري افراد آن قسمت را بدون عيب و نقص تحويل دهند و بعد از خاتمه عمليات پس بگيرند و در انبار قرار بدهند.
واحدها ي ارتش
گرچه راجع به سازمان دقيق و قطعي واحدهاي ارتش اطلاعات صحيح و اطمينان بخشي در دست نيست، ولي از خبرها و روايتهاي مورخان اين طور برميآيد که بزرگترين واحد ارتش را «گند» و فرماندهي آن را «گند سالار» ميخواندند و هر گندي مرکب از چند «درفش» و هر درفشي شامل چند «وشت» بوده است. چون هر درفشي داراي پرچم مخصوص به خود بوده شايد نظير فوج قديم يا هنگ امروزه محسوب مي شده است.
درفش کاوياني
صرف نظر از پرچمهاي گوناکوني که در ارتش دوران ساساني معمول بوده، بزرگترين پرچم ملي و لشکري ايران در آن دوره درفش کاوياني معروف است که به گفتهي تمام مورخان در نزد ايرانيان احترامي به سزا داشته و آن را شعار مليت و مبشر فتح و ظفر ميدانستند و روي آنرا با ديبا و پرنيان پوشانيده بودند. در نتيجه اين تزيينها، عرض وطول پرده اين پرچم به قدري زياد شده بود که در اواخر دوره ساسانيان به 15 پا در 22 پا (5 تا 7 متر) ميرسيده ريشههاي پرده آن به رنگ سرخ و زرد و بنفش بوده است. فردوسي در توصيف آن مي گويد:
|
چو آن پوست بر نيزه برديد کي به نيکي يکي اختر افکند پي بياراست آنرا به ديباي روم زگوهر بر و پيکر از زر بوم بزد بر سر خويش چون گرد ماه يکي زال فرخ بيفکند شاه فروهشت زو سرخ و زرد و بنفش همي خواندينش کاوياني درفش از آن پس هر آنکس که بگرفت گاه بشاهي بسر بر نهادي کلاه بر آن بي بها چرم آهنگران بر آويختي نو به نو گوهران زديباي پر مايه و پرنيان بر آنگونه گشت اختر کاويان |
|
در جنگهاي بزرگ اغلب ديده ميشود که درفش کاوياني را با ارتش حرکت ميداده اند چنانکه فردوسي در «شاهنامه» خود چندين مورد باين نکته اشاره مي کند.
شاهنشاهان ساساني اين پرچم را به کسي جز فرماندهي کل قوا نميسپردند و پس از خاتمه عمليات و بازگشت قسمتها اين پرچم به گنجداران مخصوص که عهده دار حفاظت آن بودند تحويل مي گرديد و در خزانهي سلطنتي نگهداري ميشد.
شوراي نظامي
بر طبق روايتهاي مورخان رومي شاهنشاهان ساساني براي اعلام جنگ و اقدام به لشکرکشي پيشتر شورايي مرکب از فرماندهان و بزرگان کشور تشکيل ميدادند و لزوم اقدام به جنگ را در آن شورا مطرح مي کردند و با توجه به وضعيت خودي و دشمن و رعايت صلاح مملکت و مقتضيات وقت تصميم لازم گرفته ميشد. جلسه شورا بنا به اهميت موضوع ممکن بود چند روز به طول انجامد. چنان که در موقع تجاوز ژوستينين امپراطور روم به مرزهاي ايران و حملههايي که نسبت به منذرين نعمان، سلطان حيره و تحت الحمايه ايران، شده بود بنا به روايات صريح پروکپ، انوشيروان قبل از اقدام به جنگ امر به تشکيل شوراي نظامي داد، چنانکه فردوسي هم به اين موضوع اشاره مي کند:
همه موبدان و ردان را بخواند وزان نامه چندي سخنها براند
سه روز اندر آن بود با راي زن چو با پهلوانان لشکر شکن
چهارم بدان راست شد راي شد که آرد سوي جنگ قيصر سپاه
از اين رو بهخوبي معلوم ميشود که جلسههاي شوراي نظامي ممکن بود چند روز ادامه داشته باشد.
قلعه داري و قلعه گيري
برخلاف تاکتيک دوره اشکانيان که اغلب به صورت مبارزه از مسافت دور و جنگ و گريز و مانورهاي احاطهايي پر وسعتي انجام مي شد، در دوره ساسانيان بر اثر تجربههاي طولاني در جنگهاي ايران و روم حمله از نزديک و رزم تن به تن و اتخاذ آرايشهاي جنگي منظمي معمول شده بود که بنا به گفتهي آميين مارسلن و پروکپ ايرانيان از اين حيث با روميان برابري ميکردند و حتي اغلب بر آنها برتري داشتند. از طرف ديگر ارتش ساساني در قلعهداري و قلعهگيري و فنون محاصره هم مهارت کاملي پيدا کرده بود.
به طور کلي بايد در نظر داشت که در آغاز کار ساسانيان امر مهندسي در ايران رونق زيادي نداشته چنانکه مي بينيم در موقع اسارت والرين امپراطور روم به دست شاپور اول شاهنشاه ايران از وي تقاضا کرده که جمعي از مهندسين رومي را به ايران جلب کند و آنها را وادار به ساختن سد (شادروان) شوشتر کند. والرين به خواسته شاپور عمل کرد و سد شوشتر و کانالهاي زير شهر توسط مهندسين رومي ساخته شد و شايد به همين مناسبت بعدها به «بند قيصري» شهرت پيدا کرده است.
اما بعدها ديده مي شود که براي محاصره دژها و استحکامها روميان، انواع ادوات و اسبابهاي معمول آن دوره را مانند منجنيق، برجک متحرک، کله قوچ و غيره به کار ميبردند و براي خالي کردن پي حصارها و زير برجها چوب بست ميزدند. در موقع محاصره قلعههاي مستحکم رومي که دور آنها خندقهاي عميقي داشته اغلب از راه حفر دالانهاي زيرزميني خود را به نزديکي خندق مي رسانيدند و آن را پر مي کردند و همچنين از راه نقب به زير برجهاي قلعه نفوذ مييافتند و برجها را منفجر و خراب ميکردند؛ گاهي در پيرامون دژها تپههاي مرتفعي برپا ميکردند که بر برج و باروي قلعه مشرف ميشد و از فراز آن مدافعان را تيرباران مي کردند.
در اغلب وقتها با منجنيق سنگهاي بزرگي را به داخل قلعه پرتاب مي کردند يا «قاروره» حاوي مواد سوزان ميانداختند. ايرانيان در قلعهداري ورزيده و ماهر بودند و با ريختن سرب آب کرده و مواد قيراندود از بالاي برجها آلات محاصره دشمن را از کار ميانداختند و کله قوچها را با کمند گرفته به بالا مي کشيدند يا از حرکت باز ميداشتند. دربارهي به کارگيري مواد قيراندود و سوزان آميين مارسلن مي گويد: ژولين تصميم گرفت که از «نهر ملک» کشتي هاي خود را از رودخانه فرات به رودخانه دجله بياورد و قسمتي از پياده نظام رومي را با کشتيها به ساحل ايران فرستاد که پياده شده سر پلي تشکيل بدهند. ايرانيان با پرتاب مواد سوزان روي کشتيها آنها را آتش زدند و مانع از پياده شدن افراد گرديدند. در جاي ديگر مي گويد ايرانيان براي جلوگيري از سوختن کله قوچهاي خودشان به روي آن روپوش چرمي کشيده بودند.
انضباط
در ارتش دوره ساساني انضباط خيلي محکمي برقرار بود و براي جرمهاي مهم نظامي: (خيانت به شاه، تمرد از اوامر فرماندهان، سرکشي، فرار) مجازاتهاي شديد اعمال ميشد. يکي از وظايف مهم افسران حفظ اسرار نظامي بوده است چنان که آميين مارسلن در بند 23 کتاب 31 خود به آن اشاره ميکند:
« کليه اطلاعاتي که بهوسيله ديده وران و پناهندگان به اردوي ما مي رسيد مخالف يکديگر بود، زيرا در ايران از نقشههاي جنگ و نيات فرماندهي جز افسران ارشد احدي اطلاع پيدا نميکرد و از آنها هم کوچکترين مطلبي نميتوانستيم به دست آوريم، براي اين که حفظ اسرار نظامي را از فرايض مذهبي خود ميدانستند و به هيچ قيمتي ابراز نمي داشتند».
بازديد و پرداخت مواجب
در موقع پرداخت مواجب هم بايستي لشکريان از سان بگذرند و فقط به کساني حقوق مي دادند که در اسلحه و تجهيزات آنها عيب و نقصي ديده نميشد. هيچ کس و هيچ مقامي از اين قاعده مستثني نبود. چنان که بابک موقع پرداخت حقوق افسران به شخص شاه مواجب نداد، براي اين که هنگام بازديد معلوم شد انوشيروان دو زه يدکي کمان خود را فراموش کرده است و او مجبور شد به قصر سلطنتي برگشته و دو زه يدکي خود را بردارد و بياورد و پس از آن حقوق دريافت دارد.
در خورد و خوراک سربازان هم کمال مراقبت مي شده و غذاي زمان جنگ آنان مقوي تر از زمان صلح و مرکب از نان و گوشت و شير بوده و براي کساني که از غذاي سرباز ميدزديدند شديدترين مجازات را به کار مي بردند.
به علاوه از انتشار اخبار و پارهايي اظهارات که ممکن بود باعث بدبيني و توليد يأس و تزلزل روحيه سربازان بشود به شدت جلوگيري مي کردند و در موقع جنگ اين موضوع از وظايف حتمي فرماندهان بود.
خلاصه در پرتو رشادت و فداکاري و انضباط محکم همين ارتش بود که شاهنشاهان ساساني توانستند امپراطوران معروف رومي را با قشونهاي معظم آنها شکست بدهند، از جمله: امپراطور والرين در زمان شاپور اول و امپراطور کنستانتين و ژولين در زمان شاپور بزرگ و امپراطور آنتاستاسيوس در زمان قباد و امپراطور ژوستينين در زمان انوشيروان .

ساختار ارتش اشكاني
گرچه پيرامون ترکيب و سازمان ارتش اشکاني مانند ارتش هخامنشي مدرکهاي درست و کاملي در دست نيست، اما شرحي که مورخان معتبر رومي از رشادت و چالاکي و مهارت سوارنظام پارت در تيراندازي ذکر کرده اند و بنا بر آنچه از شرح رويدادهاي جنگهاي بين ايران و و روم برميآيد، ميتوان گفت که پادشاهان اشکاني پيروزيهاي درخشان خود را در برابر روميها مديون مانورهاي برق آسا و دلاوريهاي اين رسته هستند و شهرت و افتخار تاريخي سواران ايران در واقع از همين دوره آغاز مي شود. پس در اين که رستهي اصلي و عمدهي ارتش ايران در دوران اشکاني قسمت سواران بوده محل ترديد نيست وبه علاوه رسته پياده و اسوارانهاي جماز هم به کار ميرفته است. بنابر آنچه از گفتههاي مورخين رومي مانند پلوتارک، ژوستين و غيره بر ميآيد، سوارنظام ايران در زمان اشکانيان به دو قسمت ممتاز تقسيم مي شده است: سوار سبک اسلحه. 2- سوار سنگين اسلحه
سوار سبک اسلحه
اين رسته عامل حرکت و مانور و بيشتر براي اجراي حرکتهاي سريع، مانورهاي پر وسعت، عمليات تأخيري، دستبرد، اکتشافات، پوشش و جنگ آنها در تيراندازي به حدي بوده که اغلب در موقع تاخت به چابکي روي زين برگشته و به طور قيقاج تير ميانداختند و با اين وصف تيرشان کمتر به خطا مي رفت.

در آغاز نبرد دستههاي سوار سبک اسلحه از چند طرف دشمن را مورد حمله قرار مي دادند و تيرهاي خود را به شدت بر سر دشمن ميباريدند حتي اگر دشمن مبادرت به حمله مي کرد از در آويختن با وي و مبارزه تن به تن دوري ميکردند و به جنگ و گريز مي پرداختند و همين که دشمن را مدتي دنبال خود ميکشانيدند و او را از هر حيث فرسوده و خسته ميکردند، از جلوي او عقب نشيني کرده جاي خود را به سوار نظام سنگين اسلحه واگذار مينمودند و آنها با وارد ساختن ضربتهاي قطعي دشمن را کوبيده و متلاشي ميساختند. بنابر روايات برخي از مورخان کار ديگر سوارهاي سبک اسلحه بلندکردن گرد و غبار بود تا در پناه آن دشمن نتواند ميزان استعداد يا سمت عقب نشيني آنها را تشخيص بدهد.

سوار سنگين اسلحه
اين رسته عامل ضربت و رزم نزديک و تن به تن بود و به همين جهت اين سوارها سراپا غرق در آهن پولاد مي شدند. اسلحه تدافعي آنها عبارت از جوشن چرمي بلندي بود که تا زانو ميرسيد و روي آن قطعههايي از آهن ميدوختند، کلاه خود فلزي آنها طوري بود که پشت گردن و قسمتي از صورت را محفوظ مي داشت؛ شلوارشان چرمي و تا روي پا ميرسيد و اسبهاي خود را با برگستواني از چرم شتر مي پوشانيدند که روي آنرا با قطعههايي از آهن به شکل پر مرغ دوخته بودند و تمام اين قطعهها صيقلي و براق بود و بعضي از اين سوارها سپرهايي از چرم خام يا فلز داشتند. اسلحه تعرضي آنها عبارت از يک نيزه بلند خيلي محکم بود که طول آن از دو متر تجاوز مي کرد و قدرت نيزهزني اين سوارها به اندازهايي بود که اغلب با يک ضربت دو سرباز رومي را به هم مي دوختند. يک شمشيردو دمه کوتاه ويک کارد به کمر مي بستند که آنها را در موقع گلاويز شدن با دشمن بهکار مي بردند.

پياده نظام
در ارتش دوره اشکاني عدههاي پياده نسبت به سوار خيلي کم و فقط براي حراست اردوگاهها و حفظ دژها و دربندها و انجام خدمات اردويي بهکار مي رفت.
اسوارانهاي جماز (شتر سوار)
در بعضي موارد از جمله نبردهاي اردوان پنجم با روميان ديده شده است که در ارتش اشکاني اسوارانهاي جماز هم بکار مي رفته و در واقع قسمتي از سوارنظام سنگين اسلحه بوده، ولي در همين نبردها چون روميها با ريختن گلوله هاي کوچک خاردار روي زمين به پاي شترها صدمه مي زدند و از سرعت حرکت آنها مي کاستند. به اين واسطه در دوره هاي بعد ديگر قسمت جماز به کار نمي رفت.
ارتشي از چريکها
از روي نوشته هاي مورخين رومي اين طور معلوم مي شود که سواي پادگانهاي پايتخت يا شهرهاي مهم ديگري که در فصول مختلف اقامتگاه سلطنتي بوده، همچنين پاسداران دژها و دربندهاي مهم نظامي لشکريان پارت به صورت ارتش دايمي در مراکز معيني مجتمع نبودند و فقط در موقع جنگ احضار و به صورت چريک اداره مي شدند. بيشتر افراد ارتش از اتباع سرکردگان و بزرگان پارت بوده و خود ايشان هم در جنگ شرکت مي کردند. چنانکه ژوستن مي گويد در جنگ سورن سردار اشکاني با کراسوس رومي چهارصد نفر از بزرگان پارت شرکت داشتند و عده سوارهاي آنها به پنجاه هزار تن مي رسيد. پلوتارک در موقع تعريف از سورن سردار شهير آن دوره ايران مي گويد: « سورن به تنهايي مي توانست از اتباع خويش ده هزار مرد مسلح و مجهز در ميدان جنگ حاضر نمايد ».

زندگي سربازان
سربازان پارت از حيث زندگاني خيلي ساده و قانع و بنابر عادت طايفگي و ايلياتي اغلب در پشت اسب به سر ميبردند و در سواري و تحمل سختيهاي جنگ و گرما و تشنگي بهحدي پرطاقت بودند که مايهي حيرت روميها ميشدند. پارتها از جنگهاي شبانه احتراز ميکردند و همين که هوا تاريک ميشد دست از مبارزه ميکشيدند و با دشمن قطع تماس ميکردند و به مسافت خيلي دوراز او اردو مي زدند، زيرا ازيک طرف عادت به خندق کني و استحکام اردوگاه خود نداشتند و از طرف ديگر چون به اسبهاي خود خيلي علاقهمند بودند لازم ميدانستند شبها به آنها استراحت بدهند.
شيوهي رزم
پارتها چون از فن محاصره و قلعه گيري اطلاع زيادي نداشتند اگرهم در بعضي از جنگها اسباب و آلات محاصره روميان را به غنيمت مي بردند آنها را بيدرنگ خراب و منهدم ميساختند. از ارابه هاي داسدار و گردونه هاي دوره هخامنشيان در ارتش اشکاني اثري ديده نمي شود زيرا شيوه هاي رزمي و عمليات سواره آنها اقتضاي استعمال ارابه ها را نميکرده است.
پارتها در فصل زمستان زياد مايل به جنگ نبودند وبعضي از مورخين رومي اين طور تصور مي کنند که چون مهارت آنها بيشتر در تيراندازي بود و در فصل زمستان به علت رطوبت هوا زه کمانها سست مي شد، تيرهاي آنها کاري نبود. ولي بيشتر آنها براين عقيده هستند که چون تأمين علوفه قسمتهاي بزرگ سوار در فصل زمستان نامقدور بود و اسبها از کمي علوفه ناتوان و بي پا مي شدند، از اين رو حتي الامکان در اين فصل از جنگ احتراز ميورزيدند.
سوارهاي پارت در موقع حمله به دشمن رجزخواني و هياهو مي کردند و طبلهاي کوچکي داشتند که با زدن بر آنها غلغله و صداي زياد راه مي انداختند.
در موقع مذاکره صلح رسم پارتها اين بود که زه کمانها را مي گشودند و با اين حال به دشمن نزديک ميشدند. براي حمل آذوقه و علوفه و لوازم جنگي و بهخصوص مقدار زيادي تير که با خود حمل مي کردند پارتها داراي بنههاي مرتب بودند و بيشتر از وجود شتر و ارابه استفاده ميکردند.

دستاوردهاي نظامي
به همين سواره نظام رشيد و پرطاقت بود که پارتها توانستند لژيونهاي فاتح و شکست ناپذير امپراطوري روم را در ساحل فرات و دجله متوقف سازند و سرداران معروف و مغرور رومي را مانند کراسوس در نبرد « حران » نابود ساخته و قواي آنتوان سردار ديگر رومي را در مادکوچک( آذربايجان) طوري شکست بدهند که سردار مزبور با تن دادن به عقب نشيني خفتآوري فقط جان خود را از چنگال سوارنظام رشيد پارت نجات دهد. ژوستن مورخ رومي در توصيف سلحشوري سوارنظام پارث اين طور مي نويسد:
«بايد با حيرت و تحسين به مردانگي و دلاوري پارتها نگريست. چه پارتها در اثر رشادت و جنگآوري نه تنها مردماني را که برايشان سيادت داشتند تابع خويش ساختند بلکه دولت روم را در زماني که به اوج قدرت خود رسيده و سه مرتبه با بهترين سردارانش به ايران حمله ور شد، شکست دادند و در نتيجه معلوم شد پارتها يگانه مردمي هستند که نه فقط با روميها برابرند بلکه فاتح لشکر روم بشمار مي آيند».

ساختار ارتش هخامنشي
سپاه پياده
بنا به گفته گزنفون، تاريخنگار يوناني، موقعي که کورش بزرگ فرماندهي ارتش پارس را به عهده گرفت، رستهي اصلي ارتش پياده بود که بيشتر براي رزم از دور بار آمده و به تير و کمان و زوبين و فلاخن مسلح بود. کورش براي ايجاد و تقويت روح جنگاوري، به سي هزار نفر از سربازان پارسي که مطابق اصول تربيت کشور پارس داراي خصايل سپاهيگري برجستهايي بودند، دستور دادند اسلحه خودشان را به نيزه و شمشير تبديل کنند و به مبارزه از نزديک و رزم تن به تن خو بگيرند.
آن رسته را «پيادگان سنگين اسلحه» مي خواندند و سلاح اصلي ايشان عبارت از يک نيزه بلند، يک شمشير يا تبرزين بود که با دست راست به کار مي بردند و يک سپر کوچک که از ترکهي محکم بافته شده بود و در دست چپ ميگرفتند و به سينه خود هم جوشن ميبستند. ساير افراد پياده به تير وکمان يا فلاخن و زوبين مسلح بودند که در ميدان رزم به عنوان دسته هاي امدادي به کار ميرفتند.

سواره نظام
بنا به گفته گزنفون، کورش در مدت اقامت در دربار ماد و در نخستين برخورد با سوارهاي ليدي در نبرد « پتريوم » تشخيص داد که سواران پارس نسبت به سوارهاي مادي و به خصوص سوار نظام معروف ليدي خيلي ضعيفاند، به همين جهت تعداد سوارهاي پارسي را از دو هزار نفر به ده هزار نفر رسانيد و براي تشويق و ترغيب جوانان به سواري و سوارکاري، مقرر داشت هر کسي که از دولت اسب مي گيرد بايد هميشه سواره حرکت کند و به مرکب خود مأنوس و علاقمند بشود و در حسن نگاهداري آن از جان و دل بکوشد و براي سوارکاران خوب امتيازها و جوايزي قائل گرديد که در مسابقهها به آنان اعطاء ميشد.

ارابههاي داسدار
بنا به روايت گزنفون تا زمان کورش بزرگ ارابه هاي جنگي معمول آن دوره را مطابق مرسوم «ترواييها» ميساختند و به کار ميانداختند و اين نوع ارابهها بين ماديها و آشوريها و ساير ملتهاي آسيايي معمول شده بود. کورش در ضمن آزمايش آنها دستور داد ارابه هاي جديدي بسازند که براي جنگ مناسبتر باشد. چرخهاي آن ارابهها را محکم تر و محور آنها را درازتر از ارابههاي قديمي گرفتند تا از خطر خرد شدن چرخها و واژگون شدن ارابهها بهتر جلوگيري شود.
کرسي رانندهي ارابه از چوب خيلي محکم و به صورت برجکي ساخته ميشد که بلندي آن فقط تا محاذي آرنجهاي راننده ميرسيد تا او در راندن اسبها آزاد باشد. در دو انتهاي محور چرخها دو داس آهني به پهناي دو «ارش» رو به پايين و درست در زير آنها دو داس ديگر رو به بالا نصب کرده بودند که در موقع تاخت ارابهها اين داسها به هر چيزي که برميخوردند از هم ميشکافتند.

از ارابههاي جديد در زمان کورش سيصد دستگاه تهيه شد و به فرمان او محل اين ارابهها در آرايش جنگي، جلو خط اول پياده نظام بود و مأموريت اصلي آنها تاختن بر روي صفوف دشمن و شکافتن آرايش او و باز کردن راه و هموار ساختن خط سير پياده نظام حمله بود. هجوم وحشت آور و برق آساي ارابهها هر گونه مقاومتي را در معبر خود متلاشي ميساخت.
ارابههاي داسدار تا اواخر دوره هخامنشيان در ارتش ايران معمول بوده و در نبرد « گوگمل » يعني آخرين نبرد داريوش سوم با اسکندر در اردوي ايران دويست ارابه داسدار وجود داشته و در اين مورد ديودور مي گويد: « حملهي ارابه هاي داسدار بسيار وحشت آور و برش داسهاي آنها به اندازهايي تند و تيز بود که افراد پياده مقدوني را به دو نيم مي کرد». به علاوه، در همين نبرد پنجاه فيل جنگي در اردوي داريوش سوم وجود داشته که موجب هراس و واهمهي مقدونيان گرديده است و از قرار معلوم استفاده از فيل در جنگ از موقع تسلط ايران به حبشه و آفريقاي شمالي و هندوستان غربي در ارتش ايران معمول شده است.
گردونهها
علاوه بر اربههاي داسدار، کورش بزرگ به ابتکار خويش دستور داد گردونهها يا برجهاي چوبي بلند و چرخداري ساختند که هريک داراي هشت مال بند بود و هشت گاوميش به آنها بسته مي شد؛ هر برجي به چند خانه تقسيم و در آن بيست تن کماندار قرار مي گرفتند.
البته حرکت اين گردونه ها کند بود و در موقع جنگ مانند حصاري پشت سر خطوط پياده نظام صف مي کشيدند تا چنان که در اثر شدت فشار دشمن پياده نظام خودي مجبور به عقب نشيني بشود به محض رسيدن به نزديکي صف اين ارابهها، هم مهاجم ناگهان زير باران تيرکمانداران ارابهها افتاده و مجبور به توقف گردد و هم پياده نظام خودي در پناه ارابهها قادر به خودآرايي شود و بار ديگر" به حمله مبادرت کند.
ارتفاع اين گردونهها به اندازهاي بود که کمانداران از بالاي آنها به طور کامل بر دشمن مسلط ميشدند و بعضي وقتها نيز فرماندهي براي مشاهدهي اوضاع صحنه نبرد به يکي از اين گردونهها سوار ميشد و از بالاي آن عمليات طرفين را زير نظر مي گرفت.
آرايش جنگي
براي اين که با شيوهي به کارگيري رستههاي مختلف در آن دوره آگاه شويم، آرايش جنگي قواي کورش را در نبرد «تمبره» از روي کتاب گزنفون بررسي ميکنيم:
1. در جلوي جبهه يکصد ارابهي داسدار در يک خط.
2. در پشت سر ارابهها در خط اول گروه حملهاي مرکب از پانزده هزار پياده سنگين اسلحه پارسي با آرايشي به عمق دوازده صف؛ پهلوهاي اين خط در هر طرف با چهار هزار سوار پارسي به عمق چهار صف پوشيده شده بود.
3. زوبين اندازان در خط دوم براي اين که زوبينهاي خود را از بالاي سر خط اول به مسافت نزديک پرتاب کنند.
4. کمانداران در خط سوم قرار گرفته بودند و تيرهاي خود را از بالاي سر افراد خطوط جلو به مسافت دور مي انداختند.
5. واحدهاي احتياط که عبارت از نصف ديگر پياده نظام سنگين اسلحه بود، درخط چهارم قرار داشت.
6. در پشت سر اين خطوط برجهاي متحرک يا گردونهها در يک صف قرار داشته و حصار محکم و متيني را تشکيل ميدادند.
گزنفون در آرايش جنگي کورش از اسواران «جماز» هم ذکري مي کند که فقط براي رم دادن اسبهاي ليدي مورد استفاده بود. به گفتهي گزنفون علاوه بر پرچمهايي که قسمتهاي مختلف هر يک براي خود داشتند، پرچم فرماندهي ايران عبارت از «عقاب زرين» بود که با بالهاي افراشته به چوب بلندي نصب کرده بودند. گزنفون اضافه مي کند که در زمان او هم پرچم پادشاهان ايران به همين صورت بوده است.
سازمان نوين
مورخين يوناني براين عقيده هستند که در زمان داريوش اول ارتش ايران سازمان نويني پيدا کرد و پادگانهاي ثابتي در پايتختهاي مختلف و مرکزهاي کشورهاي تابع ايران و قلعههاي مرزي ايجاد شد. داريوش بزرگ ضمن اصلاحاتي در سازمان کشوري ايران از لحاظ سازمان لشکري و گسترش نيروهاي انتظامي ، مملکت خود را به پنج منطقهي نظامي تقسيم و فرماندهي هر منطقهايي را به يک سپهسالار تفويض نمود.
در پايتخت اصلي ايران، که مقر پادشاه بود، گارد مخصوصي مرکب از دو هزار سوار و دوهزار پياده از بزرگزادگان پارسي و مادي و شوشي تشکيل يافته بود که از حيث اسلحه و ساز و برگ ممتاز و مأمور حفاظت شاه بودند. اسلحه آنان عبارت از يک نيزه بلند، يک کمان دراز و يک ترکش پر از تير بود که در مواقع تشريفات، به نوک نيزههاي بلند سربازان يک گلوله زرين يا سيمين نصب مي شد.
داريوش سپاه مخصوص ديگري تشکيل داد که عدهي افراد آن به ده هزار نفر مي رسيد و به ده هنگ تقسيم مي شد. اين عده را «سپاه جاويدان» ميخواندند، زيرا هيچ گاه از تعداد آن کاسته نمي شد و به جاي کساني که ميمردند يا در جنگ کشته ميشدند، بيدرنگ کسان ديگري را ميگماشتند. افراد اين سپاه همگي رزم آزموده ودلير و چالاک و در تيراندازي و سواري سرآمد ديگران بودند.

در زمان داريوش، در مرکز هر يک از کشورهاي تابع ايران پادگانهاي ثابتي براي حفظ امنيت و جلوگيري از تجاوز احتمالي همسايگان برقرار شد. عده افراد اين پادگانها نسبت وسعت و اهميت منطقه تغيير ميکرد، چنان که هردوت عدهي پادگان ايراني مأمور مصر را 240 هزارنفر ذکر مي کند. در قلعههاي سرحدي هم پادگانهاي ثابتي وجود داشت که رياست آن با فرمانده قلعه « دژبان » بود.
البته اين پادگانها غير از قسمتهاي سوار و پياده يي بود که در موقع جنگ از ولايتها احضار مي شدند و اين قسمتها اغلب تعليمهاي نظامي مرتبي نداشته و لباسها و سلاحهاي گوناگون و زبانها و عادتهاي مختلف و به فرماندهي رؤساي محلي خودشان داخل ارتش شاه مي شدند. به گفته هردوت، تاريخنگار يوناني، اين قبيل افراد گاهي فاقد زره و کلاه خود و جوشن بودند و سپرهايشان از ترکهي بافته شده بود و نيزههايشان کوتاه بود.
گزنفون در فصل چهارم کتاب خود موسوم به « اکونوميکز » در اين باب اين طور مينويسد: شاه پارس اهميت فوق العادهايي به سپاه ميدهد. بدين معني که به واليان هر ايالت يا مردمي که خراج ميدهند امر کرده است که عدهايي سوار و تيرانداز وفلاخن دار نگاه دارند و به آنان به خصوصگوشزد کرده که تهيهي اين قوا براي حفظ امنيت و دفاع در مقابل دشمن متجاوز تا چه اندازه لازم و ضروري است.
وي ادامه ميدهد: شاه سواي قواي مزبور، پادگانهايي در قلعهها دارد و اين قواي مختلف و سپاهيان اجير را که بايد به طور کامل مسلح باشند. شاه همه ساله سان ميبيند. در موقع سان غير از پادگان قلعهها که هميشه بايد سر پست خود حاضر باشند قسمتهايي هم در ميداني که براي سان معين شده جمع مي شوند، واحدهايي که نزديک مقر شاه هستند از برابر فرستادگان مخصوص شاه مي گذرند. در قسمتهايي که از حيث اسلحه و وسايل وبه خصوص اسبها مرتب باشند به سر کردگانشان درجه و امتياز مي دهند و برعکس به سرکردگاني که قسمت آنان نامرتب و بد باشد، کيفري سخت مقرر مي شود و بيشتر اين اشخاص را از کار برکنار ميکنند و کسان ديگري را به جاي آنان مي گمارند.
بر اساس روايت هردوت و ساير مورخان، اين گروههاي مختلف لشکري هر کدام پرچمي مخصوص به خود داشتهاند ولي چگونگي اين پرچمها را شرح ندادهاند و بيشتردربارهي پرچم فرماندهي سخن راندهاند که چنان که ذکر شد به شکل عقاب طلايي با بالهاي افراشته بر بالاي چوب بلندي نصب مي کردند يا روي گردونه شاهي مي افراشتند.
نيروي دريايي
در زمان داريوش بزرگ، شاهنشاه هخامنشي به فکر ايجاد نيروي دريايي افتاد و ابتدا از کشتيهاي مستعمرات يوناني آسياي صغير و مردم مصر و فينيقيه استفاده کرد. ولي بعد به فرمان شاه در فينيقيه و کاريه و يونيه و سواحل بوسفور کشتيهايي ساخته شد که مطابق نوشتههاي هردوت از کشتيهاي يوناني بزرگتر و سرعت سيرشان بيشتر بوده است.
به طور کلي کشتيهاي نيروي دريايي هخامنشي بر سه نوع بوده است:
1- کشتيهاي «تري روم» که داراي سه رديف پارو زن در سه طبقه بوده و کشتي جنگي محسوب مي شده است.
2- کشتيهاي دراز مخصوص حمل و نقل اسبها و سوار نظام.
3- کشتيهاي کوچکتر براي بارکشي و حمل آذوقه و وسايل اردويي.

ملوانان اين کشتيها اغلب از فنيقيها و يونانيها و يا مصريها بودند، ولي افسران آنها هميشه از بين پارسيها و ماديها انتخاب ميشدند. بطوري که از گفتهي مورخ مذکور بر مي آيد، بارگيري اين کشتيها به وزن امروز 5 تا 15 تن بوده است، تعداد کشتيهاي ايران را در زمان خشايارشا چهار هزار فروند ذکر کرده اند.
از روي اطلاعاتي که مورخين مذکور به ما مي دهند معلوم مي شود که ايرانيها به امر دريانوردي آشنايي داشتهاند، چنان که در زمان داريوش دو گروه اکتشافي از سواحل بحرالجزاير (درياي اژه) به يونان و ايتاليا و از هند به درياي عمان و بحر احمر و از راه نيل به درياي مغرب فرستاده مي شود و در زمان خشايارشا گروهي براي کشف سواحل آفريقا مأمور مي شوند.
در دوران هخامنشيان در بعضي از جنگها ديده مي شود از قواي مزدور و اجير يوناني هم استفاده ميکردهاند و همين موضوع بيشتر در سستي انضباط و اختلال ارتش آن دوره ايران دخالت داشته است. چنان که بعدها در جنگهاي کورش کوچک با اردشير يا جنگهاي داريوش سوم با اسکندر نتايج اين کار به خوبي معلوم شد.
لباس و تدارکات
از نوشته هاي مورخين يوناني بر مي آيد که لباسهاي افراد نظامي مختلف و در هر يک از ملتها و طايفههاي تابع ايران به شکل لباس معمول همان ملت يا طايفه بوده است و به طور عموم عبارت از يک قباي دراز که تا پايين زانو ميرسيده و روي آن کمربند يا شالي بسته مي شده و شلوار که تا ساق پاها را مي پوشانيده است. کلاه افراد به طور معمول از نمد ماليده و محکم و به شکل گرد (پارسيها) يا چند ترک (ماديها) يا دراز و نوک تيز ( سکاها ) بوده است.
در حمله به دشمن نواختن کرنا و سرنا معمول بوده و هنگام هجوم تمام افراد با هم هراي مي کشيدند. بنابر آن چه که هردوت از اردو کشي خشايارشا به يونان تعريف مي کند t علاوه بر آذوقه و عليق چند روزه که در بنه هاي جنگي با عدهها همراه بود، در طول راه تشکيل مراکز تدارکاتي و تهيه انبارهاي آذوقه و عليق و همچنين ساختن جادههاي نظامي و پلهاي موقتي و قايقي روي رودخانهها و نيز ريختن درختهاي جنگل براي باز کردن راه عبور قشون متداول بوده است.
بنابراين، عمليات مربوط به « رکن چهارم » در آن دوره با حسن وجوه انجام مي يافته چنان که اردوکشي خشايارشا را به يونان بعدها به خصوص از لحاظ امور مربوطه به رکن چهارم مورد مطالعه و تحقيق قرار دادهاند. به طور کلي مورخين و فرماندهاني که از روي گفتههاي هردوت پيرامون اين قضيه تحقيق و تعمق کرده اند، اردوکشي خشايارشا را به يونان از وقايع مهم تاريخ به شمار آوردهاند و همه بر اين عقيده هستند که از لحاظ استراتژي از عمليات نظامي برجسته و بي نظير عهد قديم است.
خبررساني و ارتباط
از کارهاي ديگر دوران پادشاهان هخامنشي که از نظر نظامي شايان اهميت است، يکي ساختن جادهها براي برقراري ارتباط بين ايالتها و مرکز و بين خود آنها و همچنين براي سهولت نقل و انتقال نيروهاي نظامي از پادگانهاي مختلف به جبهه جنگ است که اغلب مورخان يوناني به خصوص هردوت از خوبي اين جادهها تعريف ميکنند.
ديگري ايجاد وسايل خبررساني از جمله چاپارخانههاي متعدد شامل تعداد زيادي از اسبهاي بادپا و چابکسواران زبردست که حکمها و فرمانهاي نظامي را به سرعت و دست به دست به مقصد ميرساندند.
هرودوت دربارهي سرعت حرکت چاپارهاي هخامنشي چنين روايت مي کند: «هيچ جنبندهايي را نمي توان فرض نمود که چالاکتر و سريعتر از اين چاپارها طي طريق بنمايد.»
در زمان هخامنشيان روي خطوط ارتفاعي که چشم اندازي به يکديگر داشته چهارطاقيها و برجهايي ميساختند که اخبار و فرمانهاي فوري را با روشن کردن آتش روي آنها با نشانههاي مخصوص به يکديگر مخابره مي کردند. چنان که هردوت در چند مورد به مخابره با آتش اشاره مي نکند، از جمله به مخابره خبر فتح آتن از طريق جزيرههاي سيکلاد به سارد.
امروز هم در بعضي نقاط ايران و بيشتر در نواحي جنوب، خرابه هاي اين چهارطاقي ها و برجها که به نظر ميرسد براي مخابره با آتش بوده، روي ارتفاعات موجود و نمايان است.
بازرسان شاه
از جانب پادشاهان هخامنشي براي هر ايالتي دو نفر بازرس معين شده بود که از بين اشخاص اصيل و مجرب و مورد اعتماد انتخاب مي شدند و به منزله چشم و گوش شاه بودند و کليه مشاهدههاي خود را دربارهي وضع مأمورين کشوري و لشکري به وسيله چاپار مخصوص و به طور مستقيم براي شاه مي فرستادند. وجود همين اشخاص بود که مانع مي شد در جريان کارهاي لشکري و کشوري کمتر انحرافاتي رخ بدهد و اين بازرسان همراه خود قوه اجرايي نيز داشتند.
انضباط
راجع به انضباط ارتش در دورهي هخامنشي نهايت مراقبت و سختگيري به عمل ميآمد، مجازاتهايي که براي جرمهاي نظامي بهخصوص خيانت به شاه و مملکت وضع شده بود به شدت اجرا مي شد. در عين حال نسبت به عمليات قضات نيز توجه خاصي داشتند و هر قاضي که بر خلاف عدالت حکم مي داد. تحت تعقيب قرار مي گرفت. به همين جهت مطابق روايات پلوتارک و ديودور قضات از بين رؤساي خانوادههاي درجه اول که در پارس هميشه مورد احترام و ملاحظه بودند، انتخاب مي شدند و حتي در شوراي نظامي هم از وجود ايشان استفاده مي گرديد.

خشايار شاه
اين نقاشي اثر پومپئو باتوني ( قرن18 ) است که استر را در برابر خشايارشا نشان ميدهد
استر نام يکي از زنان خشايارشا ميباشد که به کيش يهودي بود .
اين
فيلم نيز همچون فيلم تاريخي و تخيلي «سيصد» درباره رويدادهايي است که در
زمان خشايار شاه اتفاق افتاده است. اگر چه اين فيلم نيز همانند «سيصد» با
دست مايه قراردادن يک واقعه تاريخي و بدون وفاداري به واقعيتهاي فرهنگي و
اجتماعي و تاريخي آن روزگار ساخته شده است با اينحال در اين فيلم چهره و
روايتي ديگر از پادشاه پارسيان مي بينيم که با چهره خشايار شاه فيلم سيصد
بسيار متفاوت است. خشايار شاه فيلم «يک شب با پادشاه» فردي احساسي، هنرمند
، با ته ريشي مدرن و چشماني روشن و قيافه و هيکلي زيبا و جذاب است.
تنها نقطه ضعف او شايد نفوذ وزيران و نزديکان بر سياستهاي او و همچنين مشکل خونخواهي پدرش است. اين شاهنشاه آنقدر جذاب، فهيم و خوش درک است که شايسته «استر» دختر يهودي و ملکه جديد پارسيان باشد و ملکه جديد او را دوست بدارد و براي ايشان بي تاب شود. به هر حال در نظر بگيريد که قرار نيست ملکه استر (نام واقعي استر Hadassah بوده است) منجي قوم يهود در آن زمان و فردي موثر در تاريخ يهوديان بوده .
البته اين فيلم همانطور که از موضوعش بر مي آيد قرار نيست در دفاع از پارسيان باشد و اينگونه نيز نيست، بلکه روايت فداکاري ملکه يهودي در نجات قومش است و البته اشاره اي بسيار پر رنگ و اغراق آميز به زيرکي او و «مردخاي» در نجات پادشاه پارسيان از دسيسه درباريان دارد
اين شاهنشاه آنقدر جذاب، فهيم و خوش درک است که شايسته «استر» دختر يهودي و ملکه جديد پارسيان باشد و ملکه جديد او را دوست بدارد و براي ايشان بي تاب شود. به هر حال در نظر بگيريد که قرار نيست ملکه استر (نام واقعي استر Hadassah بوده است) منجي قوم يهود در آن زمان و فردي موثر در تاريخ يهوديان با فردي وحشي و چندش آور همچون خشايار شاه فيلم سيصد همخوابگي و معاشقه کرده باشد. البته اين فيلم همانطور که از موضوعش بر مي آيد قرار نيست در دفاع از پارسيان باشد و اينگونه نيز نيست، بلکه روايت فداکاري ملکه يهودي در نجات قومش است و البته اشاره اي بسيار پر رنگ و اغراق آميز به زيرکي او و «مردخاي» در نجات پادشاه پارسيان از دسيسه درباريان دارد.
در فيلم « يک شب با پادشاه » پارسيان دربار چهره هاي معقول و نزديک به چهره هاي امروزي دارند و مثلا از ريشهاي انبوه و بلند خبري نيست (حال آنکه از لحاظ تاريخي آن زمان ريش براي مردان ايراني بسيار مهم بوده است و بعد از حمله اسکندر بوده که زدودن ريش در بين مردان ايراني رايج شده است) . جالب آنکه در اين فيلم دين رايج و موثر در فرهنگ پارسيان آن روزگار يعني دين بهي (زرتشتي) ناديده گرفته شده است و حتي پندهاي مهم دين زرتشت(پندار و گفتار و کردار نيک ) نيز از زبان ملکه استر بيان ميشوند تا تاکيد ديگري بر سواد و هوشمندي او باشد.
( اين يهوديا هر جا که بشه خودشونو جا ميکنن حتي اگه لازم باشه ميگن ما با دايناسورها هم فاميل بوديم اين نشان دهنده بي ريشه بودن اوها هستش )
سلسله ساسانبان
سلسله ساسانبان:
اين سسلسله چهار صد سال بر سرزمين اهورايي پارس حکومت کرد و با يورش اعراب منقرض شد . بنيانگذاران حکومت ديني خاندان ساساني از پارس برخاسته خود را وارث هخامنشيان و از نسل آنها ميداشتند. آنان بنا به نام جد خويش ساسان به افتخار نام سلسله خويش را ساساني نهادند. ساسان رياست معبد آناهيتاي شعر استخر را بر عهده داشت. بابک پسر ساسان بر شهر خير در کنار درياچه بختگان فرمانروايي مي کرد. و پس از درگذشت پدر عهده دار مقام وي گرديد. سپس با چيره شدن بر چند تن از شاهان پارس موفق به سلطه بر کل پارس گرديد. ارتخشير يا اردشير پسر بابک پس از مرگ پدر و برادر خويش بر امور دست يافت. و در صدد برآمد تا قدرت خويش را بر اطراف پارس نيز انتشار دهد، اردشير در جريان پيشروي هاي خود در دشت هرمزگان با اردوان پادشاه اشکاني رو در رو شد و در نهايت بر وي پيروز گرديد. و اردوان در اين جنگ جان خود را از دست داد و با مرگ وي امپراطوري اشکاني که از مدتها پيش به انحطاط گراييده بود منقرض گشت. بدين صورت سلسله ساساني که بوسيله اردشير در پارس بناشد و جاي دودمان اشکان را که در پارت بوجود آمده بود گرفت. و حکومتي را که اسکندر مقدوني از پارسي ها گرفته بود. ارتخشير به آنها بازگرداند. سلسله جديد اگر هم بر خلاف ادعاي خويش با خاندان شاهان هخامنشي رشته پيوندي نداشت، ولي مثل آنها به پارس منسوب بود، و مثل آنها سازمان متمرکز و استواري که با نظام ملوک الطوايفي بعد از اسکندر تفاوت بسيار داشت بوجود آورد. حکومتي که بوسيله دودمان ساساني بر پا شد بر دو پايه دين و مرکزيت استوار بود. آنان بر خلاف اشکانيان وحدت سراسر کشور را تامين کردند، دولتي تشکيل دادند که قدرت کشور را در خود متمرکز ساخته با اقتدار تمام بر همه مناطق کشور نظارت داشت. ساسانيان، عظمت و شکوه عصر هخامنشي را تجديد کردند، در دوره قدرت اين سلسله عظمت و اقتدارشان و حيثيت سياسي ايران تا آنجا اوج يافت که عملا دنياي متمدن آن روز را به دو قطب قدرت يعني ايران و روم تقسيم نمود. و اين مساله خود سبب آغاز فصل جديدي از ارتباط بين اين دو امپراطوري بزرگ گرديد.


