کلاغ و روباه
کلاغ آن بالا نشسته بود و داشت پنیرش را سق می زد. روباه خزید زیر درخت و
ساکت نشست. کلاغ هی رفت و آمد. هی بال هایش را باز و بسته کرد. هی فیگور
گرفت. روباه هیچی نگفت. کلاغ نشست روی شاخه پر و پاچه را بالا زد. روباه
انگار خفه شده بود. کلاغ عاصی شد. قالب پنیر را زد تو سر روباه . غار زد یه
چیزی بگو خفه خون گرفته.
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۸۹ ساعت ۳:۳۸ ب.ظ توسط حسين رضائيان
|