حكايت ضرب المثل ها
ضرب المثل ها
«یكی از آثار و مظاهر فرهنگ عوام، امثال و اصطلاحات است؛ چرا كه در پشت هر یك از این امثال و اصطلاحات و استعاره ها چهره ی تابناك ملیت قدیم ما، تمدن درخشان گذشته ما، وسعت نظر و بلند پروازی های پدران ما نهفته است و حق این است كه هر ایرانی پاك نژادی همان طوری كه به حفظ آب و خاك، خانه و خانواده ی خود معتقد است در حفظ این گونه آثار پراكنده كه حاصل فكر بلند پدران و معرف افتخارات گذشته ی كشور اوست، مقیّد باشد و در جمع آوری و به كار بردن آنها در حین گفتار یا حتی در نوشتن دریغ نكند، وگرنه با این سرعتی كه فرهنگ جدید ما پیش می رود، بیم آن است كه قسمت اعظم این آثار كه محققاً اكثریت آنها زاییده ی فكر بلند حكیمان و دانشمندان و پدران تجربت اندوخته گذشته ی ماست و به دست عوام چون گنج شایگانی محفوظ مانده است از دست برود و گنجینه ی زبان شیرین پارسی، این قسمت از مهمترین ذخایر خود را از دست بدهد.» مثل های میان مردم كه از گذشتگان و پیشینیان ما به ارث رسیده، نشانگر طرز نگرش نیاكان ما به دنیای خود، به اطراف خود و طرز تلقی شان از اخلاق و تعلیم و تربیت و ... است. افراد زیادی اقدام به ضبط و جمع آوری این امثال و آداب و رسوم كرده اند و تا حدودی سعی در حفظ و نگهداری و در امان نگه داشتن این امثال از دستبرد و فراموشی بوده اند. در دنیای امروز با مطالعه و بررسی همین اصطلاحات، معتقدات، امثال و افسانه ها و ... و به عبارت ساده تر مجموعه ی سنن گذشتگان است كه به پستی و بلندی روح یك ملت و طرز تفكر و نوع زندگی او و نیاكان آنها پی می برند.»
ارزش دیگری كه جمع آوری امثال و اصطلاحات دارد این است كه «بسیاری از امثال و اصطلاحات متداول امروز ممكن است با تحولات فرهنگی و اخلاقی و اجتماعی تا نیم قرن دیگر در زبان عامه، متروك شوند و معانی خود را از دست دهند و برای اخلاف ما مجهول بمانند؛ چنان كه بسیاری اصطلاحات و امثال در ادبیات قدیم ما وجود دارد كه امروزه برای ما غیرقابل فهم اند، یا دست كم تا به كتاب های فرهنگ مراجعه نكنیم، فهم معانی اكثر آنها برای ما مقدور نیست و علت این كه برخی از اشعار شاهنامه یا اشعار مثنوی مولوی یا خمسه ی نظامی و حتی برخی اشعار حافظ و سعدی برای ما قابل فهم نیستند همین است كه اشعار مزبور آمیخته با امثال و اصطلاحاتی اند كه در بین معاصران و سرایندگان آنها متداول بوده و بعداً متروك شده اند؛ یا اشعار مزبور اشاره و كنایه ای به مثلی دارد كه امروزه از صورت متداول در بین مردم عوام معاصر ما افتاده و به همین علت، فهم این اشعار را، برای ما مشكل و در برخی موارد لاینحل ساخته است. اما اگر این روش ضبط و جمع آوری امثال هر عصر و قرنی در بین نویسندگان قدیم متداول بود، امروزه زبان مادری ما از این حیث محققاً یكی از غنی ترین زبان های زنده ی دنیا به شمار می رفت.»
با مطالعه و بررسی ضرب المثل های موجود در باره نماز نیز می توان این نكته را به دست آورد كه افرادی تیزبین و آگاه در مورد مسائل و امور عبادی برای بیان مقصود و مقصد و منظور خود، گاه متوسل به سخنی كوتاه و نغز (مثل) می شوند.فی المثل وقتی شخصی ریاكار را می بینند كه با اعمال عبادی اش سعی در فریب مردم دارد این مثل را یادآور می شوند كه «جا نماز آب نكش» در واقع با گفتن این مثل، شخص را متوجه می كنند كه متوجه و آگاه به رفتار آن شخص هستند؛ یعنی شخص خودش را می فریبد نه دیگران را. و كلاً ویژگی ها و ماهیت های ضرب المثل، بیان واقعیت به صورت فصیح و بلیغ است كه در موقعیتی مناسب از ذهن افراد می تراود و در جامعه رواج می یابد.
اگر از بُعدی دیگر به ضرب المثل ها بنگریم یكی از ویژگی هایش سادگی و قابل فهم بودن آن برای همگان است. و چون زاییده ی افكار افراد گوناگونی در جامعه در شرایط معینی بوده است؛ لذا افراد هر موقعی كه با شرایط مشابه روبه رو می شوند این امثال را به كار می برند.
هم چنین (بسیاری از امثال، ریشه در داستان هایی دارد در واقع برخی امثال تراشیده شده ی این حكایات است) لذا پرداختن به ضرب المثل ها از جنبه ی تاریخی برای بیان ریشه ی تاریخی این امثال می باشد.
-
آش «معاویه» را می خورد و پشت سر «علی» نماز می خواند.
كاربرد:برای
كسی به كار می برند كه دو رو و منافق است؛ نظیرِ :هم طبال یزید است هم
علمدار حسین.
«در این جهان ناپایدار چه بسیار افرادی هستند كه به مقتضای زمان و مكان، كار می كنند و در همه حال مصالح شخصی را از نظر دور نمی دارند. برای این دسته از مردم فرقی نمی كند علی(ع) مصدر كار باشد یا معاویه. حقیقت و مجاز در نظر مصلحت بینِ این گونه افراد ابن الوقت، علی السّویه است. خلاصه هر چه را با منافع و مصالح آنها تطبیق كند مباح و متبع خواهند بود. عبارت مثلی بالا در مورد این گونه افراد و آحاد، صادق است؛ و چون ضرب المثل ها از پیشینیان ما به ارث می رسد بیانگر این حقیقت است كه از گذشته ی دور این امر و موضوع در جامعه ی ما حاكم بوده است.
ریشه ی تاریخی این مثل، بدین شرح است: «عبدالرحمن بن صخرازدی» معروف به «ابوهُریره» از فقیرترین اصحاب پیامبر(ص) و از عشیره ی «سلیم بن فهم» بود. نامش به عهد جاهلیت «عبدقیس »یا «عبد شمس» بود و به سال «غزوه ی خیبر» كه مسلمان شد نامش به «عبدالرحمن» تبدیل شد. گویند در خلافت «عمربن خطاب» ولایت بحرین را داشت. به روزگار عثمان، قضای مكه به او محول گردید. و به زمان معاویه چند روزی والی مدینه شد. مشهور است كه ابوهریره در محاربات صفین حاضر و ناظر بود ولی در جنگ شركت نداشت. كارش این بود كه موقع صرف طعام نزد معاویه می رفت و در كنار سفره ی چرب و نرمش می نشست؛ هنگام نماز و صلوة در پشت سر علی(ع) نماز می خواند. ولی هنگام مصاف از معركه ی جنگ دور می شد و در گوشه ای مبارزه ی دلاوران را تماشا می كرد. وقتی علت این سه حالت را از او سؤال كردند در پاسخ گفت: «الصلوة خلف علی (ع) اتم، مضیرة معاویه ادسم، ترك القتال اسلم»!
یعنی «نماز در پشت سر علی(ع) كامل ترین نمازاست و غذای معاویه چرب ترین غذاها و احتراز از جنگ و كشتار سالم ترین كارهاست.»
وقتی به ابوهریره گفتند: این چگونه رفتاری است؟ او جواب داد: خداوند فرموده است: «ولا تنس نصیبك من الدنیا». من به این سبب از هر چیز بهترین آن را انتخاب می كنم. «نماز، نماز علی(ع)، غذا، غذای معاویه، و سایه، سایه ی نخل»!
-
ای كبك خوش خرام! كجا می روی، بایست
غرّه مشو، كه گربه ی زاهد نماز كرد
كاربرد:فریب ظاهرالصلاح ها را نباید خورد.
طبق مشهور، گربه ی زاهد در این بیت حافظ، تلمیح دارد به زاهد نمایی عماد فقیه كرمانی و گربه ی دست آموزش كه همراه با او نماز می خواند یا داستان موش و گربه ی عبید زاكانی و از همه محتمل تر به داستان كبك نخجیر و خرگوش و گربه ی عابدی كه با زاهدی و زاهد نمایی حیوانات را فریب می دادند.
«گربه ی عابد و زاهد» به كسانی اطلاق می شود كه در لباس زهد و تقوا اعمال ریاكارانه از آنان سربزند و در كسوت خدمتگزاری و نوع دوستی مردم را فریب دهند و خود را امین و صادق و منزه و متقی جلوه دهند ولی از هر عمل و حقه باز ی كه متضمن منافع و مصالح شخصی باشد خودداری نورزند. این گونه افراد گندم نما و جو فروش را اهل اصطلاح «گربه ی عابد» می خوانند و مردم ظاهربین را از زهد فروشی آنان بر حذر می دارند. البته از نظر استاد جلال الدین همایی «گربه ی عابد» در شعر حافظ، تركیب وصفی است و این جمله در استعمالات ادبی، كنایه است از مردم ریاكار كه زهد و عبادت را دام تزویر و وسیله ی فریب و صید عوام قرار داده اند.
-
اگر نماز نباشد، گیوه باشد!
اصل حكایت از عبید زاكانی است: «درویشی گیوه در پا نماز می گذاشت، دزدی طمع در گیوه ی او بست، گفت: با گیوه نماز نباشد. درویش دریافت و گفت: اگر نماز نباشد، گیوه باشد!» (لطایف فارسی، از رساله ی دلگشا)
البته در این پاره متنی كه «كمال الدین مرتضویان» در تألیف خود «داستان های امثال»، آورده سؤال و جوابی اضافه بر متن عبید زاكانی دارد، كه مؤلف مرجع آن را ذكر نكرده است. و سؤال و جواب این روایت چنین است:
- دزد گفت: نماز با گیوه كه نماز نباشد.
- مرد گفت: اگر نماز نباشد، گیوه باشد!
دزدگفت: دوباره نماز كن؛ در این نماز اجر نداری.
مردگفت: اگر اجر ندارم، گیوه دارم!
-
برای یك بی نماز، در مسجد را نمی بندند. نظیر: برای خری لنگ، كاروان بار نیفكند.
كاربرد: این مثل، نشانگر آن است كه چون اقشار مختلفی در جامعه وجود دارد مطمئنا افرادی خواهند بود كه دارای اعتقادات دیگری باشند و بنا به دلایلی اهل نماز نیستند؛ لذا نمی توان عمومیت داد كه مثلاً به خاطر فلان كس نتوان كاری را انجام داد و یا در مسجد را برای نمازگزاران بست. در واقع عمل و فكر یك شخص نمی تواند مقدم و مؤثر در آرای عمومی و افكار جمعی باشد.
-
به یك روی، در دو محراب بودن
كاربرد: برای كسی به كار می برند كه جسمش در آن مكان حاضر است، ولی حضور قلب ندارد و حواسش در مكان های دیگر می باشد.
افراد زیادی هستند كه در حین انجام فریضه ی نماز با وجودی كه رو به قبله و در جایگاه محراب هستند ولی حضور قلب ندارند و در این مورد چه بسا قصه ها و مثل ها و اشعاری كه گفته نشده است.
تو درون نماز و، دل بیرون!
گشت ها می كنی به مهمانی
این چنین حالتی پریشان را
شرم ناید، نماز می خواني؟
بیچاره ای قرض بسیار داشت روزی یکی از طلبکاران به او گفت: خودت را به دیوانگی بزن و هر کس که برای گرفت قرض آمد فقط به بگو پلا س و آنها گمان میکنند دیوانه شدی دست از سرت بر میدارند. و قرض دار هم به مدت زیادی چنین کرد . تا اینکه همه طلبکاران باورشان شد که اودیوانه شده و از پول خود صرف نظر کردند.
بنا بر این همان شخصی که این کار را به او یاد داده بود روزی به در منزلش رفت و ضمن اینکه به او گفت: کارت را خیلی خوب انجام دادی مبلغ پولی که به او قرض داده بود از او درخواست کرد اما او درجواب می گفت « پلاس » و مرد گفت :« ای مردک با همه پلاس با ما هم پلاس»
شخصی بود بسیار بد شانس ،هرکجا که پا میگذاشت اتفاقی رخ میداد.تااینکه مراسم جشن عروسی دختر ارباب رسید . ومامورین برای اینکه اتفاقی رخ ندهد او را از شهر یا روستا بیرون کردند وقرار شد عروسی که تمام شد دوباره به آنجا باز گردد .
آن شخص که
خیلی هم ناراحت بود ودوست داشت در جشن عروسی آنها شرکت کند درحالیکه میان
کوه ودشت قدم میزد ، چند گل از درختان مختلف چید و دسته گلی درست کرد
و آنهارا روانه جوی آبی کرد که میدانست این جوی آب درست از میان همان باغی
عبور خواهد کرد که در آنجا عروسی است.
از قضا عروس خانم دسته گل را دید و
پایش را جلو گذاشت تا دسته گل را از آب بگیرداما پایش لیز خورده و داخل
جوی آب افتاد.در این حال زنی جلو آمد و گفت گمانم فلانی باز هم دسته گلی به
آب داده.این ضرب المثل چند جور دیگر نیز آمده که من این یک مورد را برای
شما انتخاب کردم.مثلا گفته اند که این شخص یکی از خواستگاران عروس بوده
مردی برای اینکه به بارگاه شاه راه پیدا کرد ادعا کرد که رمالی بلد است وغلامان شاه یکی دو بار اورا امتحان کردند وبرایشان ثابت شد که او رمال خوبی است بنابراین او را نزد شاه بردند . چند روزی در بارگاه شاه بود تا اینکه شاه ملخی را دید خواست ملخ را بگیرد اما ملخ فرار کرد دوباره اقدام کردباز ملخ فرار کردبرای بار سوم شاه موفق شد . ملخ را درون دستش پنهان کرد و پیش رمال برد و از پرسید: که رمال یا بگو درون دستم چیست یا تورا میکشم.و رمال چون این کار از دستش ساخته نبود دانست که این بار گیر افتاده گفت : یک بار جستی ملخک دوبارجستی ملخک آخر به دستی ملخک و شاه که متوجه نشداو خودش را میگوید به اوپاداش داد واورا تحسین کرد.
جمعی از دزدان به خانه مردی ساده لوح ریختند و تمام اموال و دارایی او را به غارت بردند . در عین شلوغی و غارت مرد ساده لوح که دید چیزی برایش نگذاشته اند رو به دزدان کرده و گفت :‹ حالا که تاخت و تالان است صد تومان هم زیر پالان است›
قدیمها عروس و دامادها و دختر پسر ها همه در یک خانه و گاهی او قات بر پشت بام میخوابیدند . زنی شبانگاه بر پشت بام بر بالین دختر ودامادش رفت و به آنها گفت کمی مهربانتر بخوابید هوا سرد است و کمی جلوتر رفت و به پسر و عروسش گفت کمی از هم فاصله بگیرید هوا خیلی گرم است . عروش که صحبت مادر شوهر را شنیده بود گفت:
قربون برم خدا رو
یک بوم و دو هوا رو
این سر بوم گرما رو
اون سر بوم سرما رو
مادری دو دختر داشت که لکنت زبان شدیدی داشتند . روزی برای دختر بزرگ خواستگار آمد مادر توصیه کرد که در حضور خواستگار حرف نزنند.
وقتی که خواستگار آمد ودختر بزرگتر برایش چای آورد ناگهان سرو کله مگسی روی قند ها پیدا شد .دختر کوچکتر گفت : تیش تیش.... یعنی کیش کیش ودختر بزرگتر که میخواست به دیگری بفهماندکه‹‹ مامان گفت چیزی نگینا›› گفت: ‹‹ننه ندفت تیزی ندینا ››
روباهی خروسی را به دهن گرفته بود و در راهی میرفت.خروس خواست تا چیزی بپرسد که شاید دهانش باز شود و فرار کند . گفت ای روباه آیا میتوانی نام یکی از پیامبران را ببری وروباه چون از آن حیله گر هاست گفت: جرجیس .وهمچنان دندانهایش روی هم بود.
واین ضرب المثل رواج یافت که ازبین همه پیغمبران جرجیس را انتخاب کردی
مردی به دوستش گفت: شرابی در خانه دارم که هفت ساله است.دوستش گفت :پس زود تر آن را بیاور تا نوش جان کنیم.ودوستش گفت : اگر میخواستم به کسی بدهم هفت ساله نمیشد و سال اول تمام شده بود.
یک نفر که خیلی بد خط بود به شخصی که
از خودش بد خط تر بود گفت: من آنقدر بد خط هستم که برای نوشتن، صد تومان(یا
صد دینار ) میگیرم وبرای خواندن نوشته های خودم صد تومان.
رفیقش گفت
خوش بحالت . من از صد تومان دوم محرومم . چون خودم هم نمیتوانم نوشته های
خودم را بخوانم.
دو برادر به سن ازدواج رسیده بودند واز پدر میخواستند که برای آنها زن بگیرد. وپدر میگفت که پول زیادی ندارم و شاید بتوانم امسال یکی از شما را زن بدهم و سال بعد دیگری را.پسر کوچکتر که خیلی رند بود گفت : اشکال ندارد پدر ‹امسال برای یکیمان زن بگیر وسال آینده برای برادرم›
· تو بدم ...
طفلی را به شاگردی به آهنگری دادند . روز اول استاد آهنگر به او دميدن را آموخت وطفل چند دقيقه ای كه دميد خسته شد و گفت: اوستا بنشينم و بدمم . اوستا گفت بنشين وبدم . دوباره خسته شد و گفت: اوستا لم بدهم وبدمم اوستا گفت: لم بده وبدم . دوباره گفت: اوستا خسته شدم بخوابم وبدمم و اوستا عصبانی شده گفت : تو بدم بميرو بدم.
-
پوستين ملانصرالدين
جنجال در کوچه خانه ملانصرالدين بر پا شد.ملا پوستين را به سر کشيد وبه کوچه رفت. رندان پوستينش را دزديدند. وقتی که ملا به خانه برگشت زنش پرسيد : ملادر کوچه چه خبر بود ؟ ملا جواب داد : هيچ دعوا بر سر پوستين ملا بود.
· حال دختر...
دختری ثروتمندكه در ناز ونعمت بود ، به عقد خانواده ای بی چيز در آوردند. دختر كه به گرسنگی و بی چيزی عادت نداشت هميشه برای خانواده اش نامه مينوشت وگلايه ميكرد . روزی پدرش كه گمان ميكردبه آن وضع عادت كرده نامه ای نوشت و پرسيد كه اكنون حالت چطور است ؟ ودختر در پاسخ نوشت بابا خلاصه بگويم . حال دختر حال سگ.
-
ويژه آدم هاي خسيس
مغازه داری بسيار خسيس شاگردانش را هرروز ظهر برای كار كردن در مغازه نگه ميداشت و چون نميخواست به آنان چيز زيادی بدهد مقداری روغن درون شيشه ريخته بودو به آنان ميگفت كه نانی كه از منزل با خود آورده اند پشت شيشه بمالند وبخورند ، شاگردان هم چنين ميكردند. از قضا يك روز اوستا نيامده بود وشاگردان چون گرسنگی به آنها فشار آورده بودند نان را برپشت قفل در ميماليدند و ميخوردند،كه ناگهان اوستا از راه رسيد وشروع كردن به كتك زدن شاگردان كه ای فلان فلان شده ها مگر شما نميتوانيد يك روز نان خش بخوريد. شخصی به وساطت آمد وگفت آنها را نزن اشتباه كردند.ومرد درپاسخ گفت من بخاطر پولش نميگويم عادت ميكنند.
· اگر حرام ميخوری
يك نفر مرغی را آورد وبه قصابی داد تا سر او راببرد. قصاب مرغ را به شيوه ای غير شرعی سر بريد وبه او داد. مرد گفت خوردن اين مرغ حرام است وبايد غرامت آنرا به من بدهی .قصاب گفت مگر نميدانی كه تاوان و غرامت حرام است. مرد گفت آری حرامست ولی من ميخواهم حرام بخورم . قصاب مرغ را جلويش انداخت و گفت اگر حرام ميخوری مرغ خودت را بخور.
مردی روستایی که پسرش دامادی شده بود روزی به زنش گفت : انشاءالله باید بزودی خر رابفروشیم و برای پسرمان زن بگیریم .پسر که این جمله را شنیده بود ؛ دهنش آب افتاده وهروقت هوس ازدواج میکرد ؛ میگفت «بابا از خــر بگو »«بابا از خر بگو»
-
تخم مرغ دزد
پسری در کودکی تخم مرغی را دزدید وبه خانه آورد ،مادر بجای تنبیه او را تشویق کرد .گذشت تا اینکه در سن بزرگسالی شتری را دزدید اما مامورین اورا دستگیر کردندو پس از مدتی به همین جرم خواستند که اورا به دار آویزند . پسر یک لحظه اجازه خواست تا صورت مادر خود را ببوسد و مامورین به او اجازه دادند. پسر به مادر گفت اجازه بده تا در این وداع آخر زبان تو را ببوسم .همینکه مادر زبان خود را بیرون آورد پسر زبانش را از بن بیرون آورد و گفت تخم مرغ دزد شتر دزد میشود . اگر تو مرا سرزنش کرده بودی امروز من شتر نمیدزدیدم
-
برسر زبان من بكوب
ملا نصر الدین بر در خانه اش نشسته بود که شخصی با اسبش از آنجا عبور کرد. ملا به آن شخص گفت بفرمایید وآن شخص سریع از اسبش پیاده شد و گفت چشم میخ اسبم را کجا بکوبم . ملا گفت میخ اسبت را بر سر زبان من بکوب که دیگر تورا تعارف نکنم.
گویند سلیمان پیغمبر جانوران دریا رابه میهمانی دعوت کرد.پیش از همه ماهی سر بیرون آورد. لقمه ای در دهان او افکندندداخل آب رفت لقمه راخورد وبرگشت ولقمه ای دیگر طلبید . دوباره به اودادند. رفت خورد وبرگشت وباز هم طلبید . سلیمان از او پرسید:روزی تو چقدراست و ماهی جواب داد: روزی من سه لقمه یا سه جرعه است که تا بحال نیم جرعه را خورده ام دوجرعه ونیم باقی است. واین ضرب المثل باب شد که دوقورت ونیمش هنوز باقی است . و این ضرب المثل در مورد آدمهایی که به حق خود قانع نیستند بکار میرود
شخصی خروسی رادزدید و صاحب خروس بدنبالش دوید تا اوراگرفت . امادزد اعتراف نمیکرد وقسم میخورد که من ندزدیده ام. ناگهان چشم صاحب خروس به دم خروس افتاد وگفت : قسم مخور که باوره دمب خروس برابره.
کریمخان زند به شیخ علیخان وزیر خود دستور داد هزار درهم به شاعری که مدح اوراگفته بود بدهند اما شاعر هرچه به شیخ مراجعه میکرد او سستی میکرد وپول رانمیدادوشاعرشعری گفت که قسمتی ازآن چنین بود شاه بخشید شیخعلیخان نبخشید.البته امروزه این مثل راچنین میگویند: شاه بخشیدفتحعلی شاه نبخشید.
یک نفر قصاب ، موقع کار کردن استخوانی به دستش فرو رفت و اورا زخمی کرد.برای معالجه به نزد طبیب رفت و رانی گوسفند با خود برد. طبیب از آنجا که نگاهش به ران گوسفند افتاده بود. استخوان را از لای زخم بر نداشت و دارویی به او داد تا چند روز دیگر مراجعه کند.بیچاره قصاب چند روز بعدبا رانی دیگر برگشت وپس از معاینه، طبیب به او گفت : که جای امیدواری است و برو هفته آینده بیا .قصاب هفته بعد مراجعه کرد وچون طبیب حضور نداشت دستیار یا همان منشی اش جریان را سوال کرد و قصاب گفت :که قرار بود امروز طبیب استخوان را از لای زخمم بیرون می آورد .شاگرد روی زخم را باز کرد و استخوان را که کار ساده ای بود برداشت وقصاب با دعای خیر آنجا را ترک کرد. وقتی طبیب بازگشت از منشی سوال کرد که آیا کسی به مطب مراجعه نکرد. ومنشی جریان قصاب را باز گو کرد. و طبیب گفت ای وای بر تو که مارا از گوشت خوردن انداختی . این استخوان را من خودم لای زخم گذاشته بودم.
-
هر چيز كه خوار آيد
اين مثل را بيشتر براي تشويق به صرفه جويي به كار مي برند. و مي خواهند بگويند هر چيز اندك و بي اهميت هم يك روز به درد مي خورد.
يك روز مردي روستايي با پسرش مي خواستند از دهي به ده ديگر بروند. پدر سفره نان را برداشت و گفت آب هم در صحرا پيدا مي شود وقتي از كوچه باغ ها مي گذشتند د كنار راه يك نعل آهنين افتاده بود. پدر گفت: اين را بردار كه به كار مي آيد، پسر جواب داد اي بابا يك پاره آهن شكسته به چه كار مي آيد. به زحمت برداشتنش نمي ارزد. پدر ديد كه پسر هنوز زندگي را نشناخته و به سختي نيفتاده و هر چيز كم ارزش به نظرش بي فايده مي آيد.ديگر حرفي نزد و خودش خم شد و نعل پاره را برداشت. رفتند و درآخر آبادي به دكان نعلبندي رسيدند پدر آن را به نعلبند فروخت و دو پول گرفت و رفتند و رسيدند به دوره گردي كه يك طبق گيلاس روي سرش گذلشته بود و ميبرد در ده بفروشد. پدر با آن دو پول يك مشت گيلاس خريد و در پاره كاغذي نگه داشت و راه صحرا پيش گرفتند. روز گرمي بود و در راه آب نبود و پسر تشنه شده بود و از راه رفتن خسته بود و پدر از پيش و پسر از دنبالش مي رفتند.پسر پرسيد بابا در اينجاها آب نيست دهنم خشك شده؟ پدر گفت : چرا آب هست به آن مي رسيم.
وقتي پدر دانست كه پسر تشنه است يك دانه گيلاس به زمين انداخت چون پسر به آن رسيد آهسته گيلاس را برداشت و خورد و دهنش كه از تشنگي خشك شده بود تازه تر شد. صد قدمي كه رفتند باز پدر يك دانه گيلاس به زمين انداخت و پسر آن را برداشت و خورد و همين طور هر صد قدم كه مي رفتند پدر يك دانه گيلاس مي انداخت و پسر بر مي داشت تا تمام شد و به آب هم رسيدند و زير درختي نشستند.
آن وقت پدر گفت يادت هست كه گفتم آن نعل را بردار گفتي به زحمتش نمي ارزد.پسر گفت يادم است. پدر گفت ديدي كه من آنرا برداشتم و با پول آن گيلاس خريدم پسر گفت بله ديدم . پدر گفت: من اين گيلاس را براي تو خريدم اما يكجا ندادم تا اين مطلب را بفهمي.گيلاس ها 37 دانه بود و تو يك بار به خود زحمت ندادي كه ان نعل را از زمين برداري اما 37 بار به خودت زحمت دادي و دانه دانه گيلاس ها را برداشتي و ديدي كه آن نعل پاره اي كه در نظر تو بي مقدار و خوار بود چگونه براي رفع تشنگي به كار آمد پس هميشه به ياد داشته باش كه(( هرچيز كه خوار آيد روزي به كار آيد.))
-
شتر ديدي نديدي
با اين مثل ميخواهند بگويند كه خود نمايي در اظهار معلومات گاهي دردسر ميسازد يا پر حرفي و فوضولي مايه زحمت ميشود.و آسودگي در كم گفتن است.مي گو يند چه كار داري دخالت كني، شتر ديدي نديدي
در قصه ها گفته اند شخصي با هوش در صحرا از راه باريكي ميگذشت. روي خاك اثر پاي شتري را ديد كه از آن راه رفته و فقط سبزه هاي يك طرف را خورده با خود گفت شايد شتر يك چشمش كور بوده.
بعد ديد كه در يك طرف راه مگس بيشتر است در يك طرف پشه بيشتر است. با خود گفت مگس شيريني را دوست ميدارد و پشه ترشي را شايد يك لنگه بار شتر شيريني و يك لنگه ترشي بوده.
بعد اثر پاي كسي را ديد كه از شتر پياده شده و در كنار راه ادرار كرده چون جاي ان گود نشده بود با خود گفت شايد زني سوار شتر بوده اين فكرها را كرد و بعد زير درختي نشست.
در همين حال مردي سراسيمه سر رسيد و پرسيد تو يك شتر نديدي؟ آن شخص گفت آيا يك چشمش كور بود؟ مرد گفت بله همان است.آن شخص گفت آيا يك لنگه بارش شيرين و يكي ترش نبود؟گفت درست است.گفت آيا يك زن هم سوارش نبود؟ شتر دار پرسيد حالا شتر كجاست؟ گفت نميدانم.
شتردار اوقاتش تلخ شد و گفت مرد حسابي همه نشاني هايش را ميداني ولي نميداني كجاست پس حتما تو شتر مرا دزديده اي زود شترم را بده.
آن شخص گفت شتر از آن راه رفته من اينجا نشسته ام چه ميدانم كجا رفته.ولي شتر در باور نكرد. يقه اش را گرفت و چوب دستي اش را كشيد و شروع كرد به زدن.بعد از قدري بگو مگو و التماس آن شخص گفت نزن تا شترت را نشان بدهم ببين اين اثر پاي من است كه تازه از اين راه آمده ام. آن هم اثر پاي شتر است كه از اين راه رفته بود سبزه ها هم خورده شده مگس و پشه هم آن طور در كنار راه ديده ميشوند. جاي پاي شتر سوار هم آنجاست. ولي من خود شتر را نديدم اينها را فقط با هوش خودم حدس زدم.
شتر دار گفت شايد كه بي گناه باشي ولي زبانت ماييه زيانت ميشود كتكها هم نوش جانت باشدتا ديگر غيب گويي نكني و شتر ديدي نديدي و خلاص.
باباطاهر عريان در قرن4 در دو بيتي هايش به اين مثل اشاره دارد:
خداوندا به حق هشت و چارت
زما بگذر شتر ديدي نديدي
-
نه خاني آمده نه خاني رفته
مي گويند يك مرد ساده دل بود به نام صفر قلي كه خيلي دلش مي خواست مثل خان رئيس قبيله باشد اما زندگي ساده اي داشت. با وجود اين سعي مي كرد خودش را مالدار و زورمند نشان بدهدو و گاهي در بعضي كارها اسراف مي كرد تا مردم بدانند كه خيلي دست و دل باز است و مثل يك آدم نامدار و ثروتمند زندگي مي كند. مردم هم اين را مي دانستند و به او مي گفتند ((صفرقلي خان)) و او هم خوشحال مي شد.
اتفاقا از يك ده به دهي ديگر سفر مي كرد و مي خواست چيزي بخرد كه در راه بخوردولي پولش خيلي كم بود. رفت در ميدان ده كه قدري نان و يك خربزه ي كوچك بخرد ولي مرد ميوه فروش او را ديد و گفت : به به جناب صفرقلي خان سلام عرض مي كنم.
صفرقلي خوشحال شد و ديد حالا ديگر نمي تواند يك خربزه ي كوچك بخرد. رفت و از ميان خربزه ها يكي كه از همه بزرگتر بود سوا كردو خريد و ديگر پولي برايش نماند كه نان بخرد.
خربزه را برداشت و راه سفر را در پيش گرفت. ظهر كه شد ديد گرسنه است. در ميان راه زير درختي بر لب چشمه ي آبي نشست و خربزه را پاره كرد و با خود گفت اين خربزه خيلي بزرگ است من هم نمي توانم خربزه شكسته را باخود ببرم حالا كه اينطور شد خوب است قدري از آن را بخورم و قدري از گوشت خربزه را به پوستش بگذارم تا هر كس اينجا مي رسد بداند كه يك آدم چشم و دل سير مانند صفرقلي خان از اينجا عبور كرده است.
همين كار را كرد و بعد قدري خوابيد، وقتي بيدار شد ديد بازهم گرسنه استبا خود گفت راست گفته اند كه فكر نان كن كه خربزه آب است. حالا ناچارم كه بقيه خربزه را بخورم . تمام خربزه را خورد و فقط پوسته نازكي از خربزه ماند.
با خود گفت هم اين پوست خربزه خيلي نازك شد هم من سير نشدم. بعد فكر كرد و گفت پوست ها را هم مي خورم و تخم هايش را مي گذارم. ناچار هركس اينجا رسيد خواهد گفت كه خان اسب هم داشته و پوست خريزه را اسب خورده و تخم هايش را گذاشته.
صفرقلي سير نشد و تخم ها را هم خورد و با لهجه خود گفت: (هان: ايسه نه خاني آويده نه خاني رهته) يعني حالا نه خاني آمده نه خاني رفته.